تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 131

مساهمون:

ص١٣١
بند فرما و در حبس كن تا با تو سر درآرد . بهمن زرين‌قبا را درين هيچ گناهى نيست . جملهء بزرگان يك زبان شدند و گفتند كه كشتن پهلوان بهمن مصلحت نيست . قطاع گفت حاليا او را در بند كنيد . من خود دانم كه با گلبوى چه بايد كردن . بهمن زرين‌قبا را باز در قلعهء طبريه دربند كردند . و موكل برگماشتند . اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه از آن طرف قطاع پيش گلبوى آمد و يك نعره بر گلبوى زد و گفت اى گلبوى ، ميخواستم كه بهمن زرين‌قبا را به جهت تو هلاك كنم كه تو او را دوست ميدارى . امرايم نگذاشتند ، باز او را در بند كردم . بيقين بدان كه چون من بر مادر و پدر خود رحم نكردم بر تو نيز هيچ رحم نخواهم كردن . گيرم كه ايرانيان خون بهمن زرين‌قبا را از من بخواهند ، خون ترا از من كه خواهد خواستن ؟ اگر با من سر درنيارى ترا بزارى هلاك كنم كه مرغان هوا را بر تو گريه آيد . گلبوى گفت اى قطاع اگر من با تو سر درآرم مردم گويند كه قطاع ملك عاصم را بمشورت گلبوى كشت . من نيز به مثل تو بلعنت شوم . اگرم بهزار پاره كنى كه هرگز به تو دست ندهم و از من كام نيابى . قطاع گفت من لايق تو نيستم كه با من سر در نمى آرى ؟ گلبوى گفت نه . تو چه لايق منى ؟ من دختر ملك مسروق بن عتبه‌ام ، پادشاه شام و شامات ، پدر مرا چون تو هزار غلام زرخريده بوده است ، تو كيستى كه لايق وصل چون منى باشى ؟ قطاع چون اين سخن بشنيد عظيم برآشفت . حكم كرد تا گلبوى را بربستند و بسيارى بزدند . هيچ فايده‌يى نكرد . در آن ايوان چاهى بود ، حكم كرد تا گلبوى را در آن چاه كردند . و هر روز يكبارش از آن چاه بيرون مىآوردند . قطاع بدست خود چند تازيانه بر اندام گلبوى مىزد و بازش در چاه در بند مىكرد . گلبوى آن جور و جفا مىكشيد و دست از دامن وفا نمى داشت و محبت پهلوان بهمن زرين‌قبا را كم نمىكرد و در وفاى آن پهلوان مىبود ؛ و بهمن زرين‌قبا در بند بود و از حال گلبوى ميدانست و شب و روز
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 131 | مولانا محمد بن احمد بيغمى