غضب ديدند . هيچكس را ياراى سخن گفتن نبود تا بعد از لحظهيى قطاع سر برآورد و از سر غضب گفت برويد و آن ايرانى را كه در قلعهء طبريه در بندست [ بياريد ] تا بكشتن او داغى بر جان اين رعنا نهم . سرهنگان قطاع بيرون دويدند و پهلوان بهمن زرينقبا را دست و گردن بسته و سر و پاى برهنه كرده در ميان شهر و بازار كشان كردند . خلق شهر از آن فعل قطاع عظيم متغير شده بودند . چون معلوم كردند كه قطاع بهمن زرينقبا را از بهر سياست مىبرد ، كه باشد كه گلبوى با او سر درآرد ، غوغا از خلق برآمد كه قطاع از براى مراد نفس خود ملك عاصم را كه پادشاه عادل بود هلاك كرد و مادر را بكشت و مال و گنج پدر را در تحت تصرف درآورد ؛ اكنون بهمن زرينقبا چه گناه دارد كه او را هلاك مىكند ؟ فردا كه ملك داراب ازين حال خبردار گردد و سپاه گران برين طرف بفرستد ، قطاع حريف ايرانيان نخواهد بودن ، لابد كه بگريزد و ما را در دست ايرانيان بگذارد كه خانومان ما جمله بر باد رود . ما خود امروز نگذاريم كه قطاع بهمن زرينقبا را هلاك كند تا ما ايمن باشيم .
خلق غلبه در عقب بهمن زرينقبا روان گشتند و هريك سخنى ميگفتند تا در ايوان قطاع رسيدند . قطاع را آگاه كردند كه خلق شهر از براى بهمن زرينقبا فغان برآوردهاند و از قفاى بهمن زرينقبا بر در ايوان جمع شدهاند . قطاع گفت من ميخواستم كه آن ايرانى را سر از تن جدا كنم و گلبوى را بمرگ او بنشانم كه مرا معلوم كردهاند كه گلبوى او را دوست ميدارد . چندانك اين ايرانى زنده است آن رعنا بر من التفات نخواهد كردن . امراى دولتش گفتند كشتن بهمن زرينقبا هيچ مصلحت نيست كه ملك داراب و سپاه ايران بر در شهر دمشقاند و نميدانيم كه كجا خواهند رفتن . جاسوسان فرستادهايم تا چه خبر آرند . قطاع گفت مرا با بهمن زرينقبا و با ملك داراب هيچ دشمنى نيست . من از بهر آن او را حكم سياست فرمودم كه گلبوى دل ازو فارغ كند . امرا گفتند اگر گلبوى با تو سر درنيارد او را
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 130
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٣٠