بس پشيمان شوى و آن پشيمانى فايدهات نكند . گلبوى را در خانهء ديگر آوردند .
بعد از لحظهيى گلبوى به خود آمد ، جملهء اعضايش شكسته و در كوفت و سياه شده و جامها به خون آلوده . از غايت درد بناليد . خادمان گردش برآمدند و بسيارى نصيحت كردند كه اى گلبوى ، ملك قطاع ترا دوست ميدارد ، بمحبت [ تو ] مادر و پدر را بكشت ، تو با او سر درنمىآرى ؟ مبادا كه ترا نيز هلاك كند . گلبوى گفت من بمرگ خود راضىام كه با چنين حرامزاده سر بر بالين نهم . اين سخن به من مگوييد . چون ديدند كه با او درنمىگيرد ، با قطاع گفتند كه اين دختر ترا نمى خواهد و با تو سر درنمىآرد . قطاع گفت دانم ، چندانك بهمن زرينقبا زنده است او به من التفات نخواهد كردن . فردا كه بر تخت برآيم بفرمايم كه آن ايرانى را از بام قلعه بشيب اندازند و سرش از تن جدا كنم و تنش در پيش سگان اندازم كه در برابر گلبوى بخورند . گلبوى نيز اگر فرمان برد نيك و اگرنه با او نيز علامتى كنم كه تا جهان باشد از آن بازگويند .
اين خبر بگلبوى رسانيدند كه قطاع گفت كه فردا بهمن زرينقبا را هلاك خواهد كردن . گلبوى گفت اگر يزدان نخواسته باشد نتواند . من هرگز با او سر درنيارم . چون شب درآمد ، آن شب قطاع را هيچ خواب نمىآمد و از غور گلبوى بر خود مىپيچيد تا روز شد . تتق زرين جناح مشاطهء گردون از جيب مشرق بر آمد و زاغ شبه رنگ شب در درياى مغرب غوطه خورد و مشعبد گردون رنگ منير صبح را بر دوش افق انداخت و حقهباز فلك حقهاى سيمين كواكب را در صندوق سيمابگون آسمان پنهان كرد . گلبوى محنتديدهء بخترميده ، ديده بر در گماشت كه امروز لعبت بازگردون از پس پردهء غيب چه بلعجبى پيدا خواهد كردن . قطاع حرامزادهء ظالم ناپاك بىباك همچون ضحاك به قصد هلاك پهلوان ايران ، بهمن زرينقبا بر تخت برآمد و بار داد تا جملهء اركان دولتش درآمدند و زمين خدمت ببوسيدند و هريك بر جاى خود قرار گرفتند . قطاع را عظيم در
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 129
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٢٩