تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 128

مساهمون:

ص١٢٨
چندانك شفاعت كردم هيچ سود نداشت . به تندى گفتم هم سود نداشت . درين كار عظيم عاجز مانده‌ام . هيچ دواى اين معنى نميدانم . آن ايناغ كه گلبوى در خانهء او بود ، آن ملعون حرام‌زاده گفت اى ملك ، اگر گلبوى را پاره‌پاره كنند « 1 » هرگز با ملك سر درنيارد و هيچ آفريده را به خود راه ندهد . قطاع گفت ترا از كجا معلوم است ؟ گفت بنده را از آنجا معلوم است كه گلبوى با من گفته است كه من بهمن زرين‌قبا را دوست ميدارم . هر بلايى كه بر من آمد از محبت او آمد . به غير از او هيچ‌كس را نمىخواهم . قطاع گفت راست گفتى . آن رعنا دل با ايرانيان داده است ، نصر بن عدل را از براى آن كشت ، با من نيز سر درنخواهد آوردن . برخاست و در حرم درآمد و گفت اين رعنا را بياريد . در حال گلبوى را پيش قطاع آوردند . قطاع نعره بر گلبوى زد و گفت اى رعنا ، مرا معلوم شد كه نصر بن عدل را چرا كشتى و با من چرا سر درنمىآرى . تو خود بهمن زرين‌قبا را دوست داشته‌اى و دل بمحبت آن ايرانى داده‌اى . مرا كى به حساب خواهى گرفتن . اما با تو و بهمن زرين‌قبا كارى كنم [ كه ] تا عالم باشد از آن بازگويند . گلبوى گفت دروغ مىگويى . من بهمن زرين‌قبا را كجا ديده‌ام . اين سخن در حق من دروغ است . و ديگر تو حاكم من نيستى و من كنيزك تو نيستم ، پدر من ملك مسروق را چون تو هزار غلام بوده است ، من هرگز با تو سر درنخواهم آوردن . تو كه باشى كه بر من جفا توانى كردن ؟ اما از بدى هرچه گويند از تو بيايد . اما تو بر مادر و پدر خود رحم نكردى ، مادر و پدر خود را كشتى ، بر من نيز رحم نخواهى كردن . من نيز دل بر صبر نهم . عاقبت يزدانم از دست تو خلاص بدهد ، و اگر هلاك شوم آن را دوستر دارم كه با تو حرام‌زاده سر درآرم . قطاع كه اين سخن بشنيد از جاى برجست و چندان مشت و لگد بر گلبوى زد كه گلبوى در زير لگد او بيهوش شد . خادمان دويدند و بهزار زحمت گلبوى را از دست او بستدند و گفتند اى ملك مبادا كه اين دختر هلاك گردد . بارى
هامش
( 1 ) - در اصل : كنند كه .