تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 127

مساهمون:

ص١٢٧
ملك بجويد و به خدمت ملك سر درآرد . آنگاه گلبوى را نصيحت كردند كه اى گلبوى بد ميكنى ، تراضى خاطر ملك نمىكنى ، ترا دوست ميدارد ، با او سر در آور تا بانوى ايوان گردى . گلبو دشنام داد كه اى حرام‌زاده ، هرگز از من وصل نيابى و مرادت از من برنيايد . تو كيستى كه بر من طمع كنى . پدر من ملك مسروق را همچون تو هزار غلام بر در بارگاه بودند . اگر تو مرا هلاك كنى مرا آن خوشتر آيد كه روى ترا ببينم . بيت :
ملك الموتم از لقاى تو به * عقربم گو بزن تو دست منه
تو خود بجزاى خود خواهى رسيدن . قطاع بغايت گلبوى را دوست ميداشت و هيچش دل نميداد كه او را برنجاند . هرچند كه خادمان و كنيزكان گلبوى را نصيحت كردند هيچ فايده نكرد . قطاع پريشان‌خاطر در حرم شد و حكم كرد تا گلبوى را در بند كشيدند . شب درآمد ، گلبوى آن شب در بند بسيار بگريست كه ميل دلش با پهلوان بهمن زرين‌قبا بود و بهمن زرين‌قبا در قلعهء طبريه در بند بود و او در دست چنان حرام‌زاده‌يى اسير بود . در انديشه كه كارم با اين پدر و مادركش بكجا خواهد رسيدن ؟ وقتى كه او بر مادرى كه او را زاد و شير داد ، و پدرى كه او را پرورد ، هيچ رحمت نكرد ، بر من نيز نخواهد كردن . اما مرا آن اولىترست كه رضاى او برنيارم . اگر در دست او هلاك گردم بنام نيك بميرم بهتر باشد . گلبوى دل بر مرگ نهاد . اما مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه روز ديگر كه آفتاب جهانتاب برآمد ، قطاع بر تخت برآمد . امراى پاىتختش جمع آمدند . قطاع عظيم پريشان بود كه از وصل گل‌بوى عظيم نوميد شده بود . بدنامى عالم به گردن گرفته بود ، و پدر و مادر را به جهت او كشته بود ، و گلبوى با او سر درنمىآورد . نمىدانست كه چه كند . امراى پاىتختش سؤال كردند كه موجب تفكر چيست ؟ قطاع گفت ازين بدتر چه باشد كه اين دختر با من سر درنمىآرد و مرا نمىخواهد .