تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 126

مساهمون:

ص١٢٦
قطاع در حرم شد و از خواجه‌سرايان جمعى را گفت برخيزيد و در پيش گلبوى رويد و بگوييد كه ملك قطاع ترا طلب مىكند ، اگر بيايد او را بياريد و اگر نيايد دست در گيسوى او زنيد و او را كشان‌كشان پيش تخت من بياريد . آن چهار خادم به حكم قطاع رو بحجرهء گلبوى نهادند . در آن ساعت گلبوى در انديشهء آن بود كه مرا ببايد گريختن و خود را بسپاه ايران ببايد انداختن و سپاهى بدين طرف ببايد فرستادن تا پهلوان بهمن زرين‌قبا را از بند بيرون آورند ؛ و اگر نروم اين حرام‌زاده بر من طمع كرده است ، از آن مىترسم كه پهلوان بدست او هلاك شود و آنگاه كار بر نوعى ديگر شود . گلبوى در انديشهء گريختن كه آن چهار خادم درآمدند و در پيش گلبوى خدمت كردند و گفتند اى ملكه برخيز كه ملك ترا طلب مىكند . گلبوى گفت مرا با قطاع هيچ كارى نيست ، نه در پيش او مىآيم و نه او را پيش خود مى - گذارم . آن خادمان گفتند اى ملكه ، ملك قطاع گفته است كه البته ترا پيش او خواهيم بردن . ترا آن بهتر باشد كه بخوشى بيايى تا برويم . گلبوى تند شد و گفت اى نابكاران شما كيستيد كه مرا توانيد بردن يا قطاع كدام حرام‌زاده است كه من پيش او آيم ؟ خادمى دردويد و بند گيسوى گلبوى را بگرفت و كشان كرد و آن سه خادم ديگر در گلبوى چسبيدند و گلبوى را بزارى هرچه تمام‌تر مىكشيدند و مىآوردند تا پيش قطاع آوردند ، و به قطاع گفتند كه اى ملك اول پيغام ترا رسانيديم كه ملك قطاع ترا طلب مىكند ، فرمان نبرد و ترا دشنام داد تا او را كشيديم و اينك آورديم . قطاع بغايت تند شد و از جاى برجست با تيغ كشيده بر گلبوى حمله كرد و گفت اى رعنا ، من مادر و پدر را بعشق تو كشتم و خود را بدنام كردم تا تو از آن من باشى ؛ اكنون با من سر درنمىآرى و مرا به حساب نمىگيرى ؟ هم اكنون سزا و جزاى ترا بدهم . اين بگفت و حمله كرد . خادمان و كنيزكان كه آنجا حاضر بودند دست قطاع را بگرفتند و شفاعت كردند كه بد كرد ، من بعد رضاى