دولتش [ هر ] كه بودند جمله جمع آمدند و مباركباد ميگفتند كه امشب ملك در پيش گلبوى بوده است و از بسكه عيش كرده است رنگش متغير شده است .
خدمت مىكردند و زمين مىبوسيدند . اما قطاع را عظيم ملول و پريشانحال مىديدند .
اما هيچ نمىدانستند كه سبب اين پريشانى چيست . تا جلاب بياوردند . چون جلاب بخوردند بعد از آن سفرهء شاهى كشيدند . نعمت خوردند و سفره برداشتند و بعضى از امراى دولت مهماتى كه داشتند عرض كردند . آنچنانكه مصلحت بود بفرمود .
بعضى پراگنده شدند و بعضى ديگر كه از جملهء نزديكان بودند ، نشستند و از قطاع سؤال كردند كه سبب پريشانى خاطر از چيست ؟ چون ما از خدمتكاران اين حضرتيم مىبايد كه ما را از همه حالى خبر باشد كه ما نيز در همه كارى با ملك شريك باشيم .
قطاع گفت ازين بدتر چه باشد كه من كردم ؟ پدر و مادر را كشتم و بدنامى دنيا و آخرت حاصل كردم . شما مىدانيد كه مقصود من ازين فعل نه آن بود كه مملكت بگيرم كه مال و گنج و مملكت همه از آن من بود . مقصود من اين گلبوى بود كه بوصل او برسم . او خود با من سر درنمىآرد و مرا نمىخواهد و جوابهاى دشوار ميدهد ، من او را عظيم دوست ميدارم . پس زبان برگشود و آنچه گفته بود و شنيده بود جمله را حكايت كرد ، كه صورت حال من اينست و سبب ملالت من اينست كه به خدمت شما گفتم . يكى از خاصان او گفت اى ملك ، تو چها مىگويى ؟ اين دخترى بيش نيست ، آخر مبارزى نيست كه با او نتوان گفتن يا حاجت بميدان دارى باشد ، دخترى بيش نيست . پيدا باشد كه از دست او چه برآيد و ديگر كسى ندارد كه از براى خاطر او نتوانى كار كردن . او دختريست بىكس و تو پدر و مادر از بهر او كشتهاى ، و او در شهر تو ، و تو پادشاه مملكت ، و اگر با تو بخوشى سر درنمىآرد بناخوشى بگير و بند كن و آنچه رضاى تست چنان كن . كيست كه ترا ازين كار منع كند ؟ قطاع گفت لابد كه چنين كنم . من بعد با او بخوشى نخواهم گفت . قطاع اين بگفت و بعد از آن برخاست و در حرم رفت . جوانان همه پراگنده شدند .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 125
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٢٥