آن روز مباد كه دست غيرى بدامن [ من ] برسد و با من كسى چنين سخنى تواند گفتن . اين خيال از سر بدر كن و ازين فكر فاسد درگذر كه من هوس ملك پدر دارم . قطاع چون اين سخن بشنيد گفت بجان عزيزت كه ازين نوع سخن نگويى كه من بدنامى بسبب تو بر خود آوردم ، پدر و مادر از بهر تو كشتم . پدرت بدست ايرانيان گرفتار است و مرا آرزو شده است كه اين جوان ايرانى كه در پيش من در بند است او را از بند بيرون آرم و خلعت بدهم و بسوى ملك داراب بفرستم ، كه چنين شنيدهام كه ملك داراب عزم ملاطيه دارد كه طرمتاش ملاطيه را خراب كرده است و عين الحيات باز بدست ايشان افتاده است و سيف الدوله را گرفتهاند .
هيچكس را با ما هيچ كارى نيست . در شهر بربنديم و بكام دل باهم عيش و عشرت كنيم . گلبوى گفت اين همه سخن است . من پيش پدر ميروم ، اگر پدرم در بندست من بچارهء آن مشغول شوم كه پدرم را از دست ايرانيان بدر آرم . وقت عيش و عشرت نيست . برخيز و برو و اين خيال را از سر بدر كن كه هرگز بجايى نخواهد رسيدن .
قطاع بسيار بگفت . هيچ فايدهيى نكرد . قطاع عظيم پريشان حال بيرون آمد و آن شب همه شب در آن خيال مىبود . چون روز شد قطاع بدبخت بىخواب و بىقرار و بىآرام برخاست و پيش گلبوى آمد و سر بر زمين نهاد و گفت اى ماهروى سلسلهموى ، بر حال من نظر كن كه من از محبت تو عظيم بىقرار شدهام و بغايت از دست رفتهام . وقتست كه خود را هلاك كنم . گلبوى گفت اى قطاع ، بسيار گفتن بار خرست . ترا اين سخن هيچ فايده نميكند . اگر ميخواهى كه من با تو سر درآرم اول برو و پدرم را مسروق بن عتبه از دست ايرانيان برهان تا من زن تو شوم . قطاع گفت اى ملكه من حريف دست ايرانيان نيستم . گلبوى گفت پس گرد عشق من مگرد و نام محبت ما بر زبان مياور كه هيچت فايده نخواهد بودن . قطاع بسيارى بگفت ، سودى نداشت و جوابهاى عظيم دشوار بشنيد . بناچار بيرون آمد ، با چشم گريان و دل بريان و خاطر پريشان و رخسارهء چون زعفران بر تخت برآمد . امراى
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 124
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٢٤