تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 123

مساهمون:

ص١٢٣
كه خاطر عاطرت از من رنجيده است كه دير به خدمت رسيدم و طريق خدمت‌كارى بجاى نياوردم . سبب آن بود كه به ضبط مملكت مشغول بودم . چون از كار ولايت ايمن شدم به خدمت شتافتم تا امشب در خدمت ملكه باشم و آنچه از وظيفهء خدمت كارى باشد بجاى آرم . گلبوى گفت تو چه كسى ؟ من ترا نديده‌ام و نمىشناسم . بچه كار اينجا آمده‌اى ؟ گفت بنده قطاع نام دارم . گلبوى گفت تويى كه پدر و مادر را كشتى ؟ چرا چنين كردى ؟ در عالم هرگز شنيده‌يى كه هيچ فرزند پدر را كشته است ، و مادر خود را بكشد از براى مملكت دنيا و زر دنيا كه بهيچ‌كس وفا نكرده است بدنامى دنيا و آخرت پيدا كند ؟ عاقل كسى است كه كارى كند كه بعد از او نام او را بنيكى ببريد نه بزشتى ، مثل تو كه پدر و مادر را از براى مملكت هلاك كردى و بدنامى دنيا و آخرت پيدا كردى . عظيم بد كردى ! اكنون تا قيامت ازين كار تو بازگويند . قطاع حرام‌زاده گفت اى ملكه من از براى دنيا اين كار نكردم بلك از براى تو كردم كه ترا دوست داشتم و از پدر درخواست كردم ، به من نداد و از آن روزى كه ترا ملك نصر بن عدل درين شهر آورد و من ترا بديدم بدلى و هزار دل بر تو عاشق و نگران شدم و دايم در انديشهء وصل تو بودم تا تو ملك نصر را كشتى و ناپديد شدى ، ده هزار دينار دادم و به زحمت تمام ترا بدست آوردم و از پدرم ترا درخواست كردم ، ترا به من نداد . در عقب شنيدم كه ترا از آنجهت به من نداد كه ترا دوست ميدارد و از براى خود بازداشته . طاقت درد عشق تو نداشتم و از سر عشق و ديوانگى اين كار كردم . پدر و مادر را كشتم و گنج و مال انطاكيه در تصرف خود آوردم و جمله را بر لشكريان بخش كردم . اكنون مقصود من از عالم تويى . من مال و مملكت انطاكيه فداى تو خواهم كردن و بكام دل با تو خواهم نشستن . گلبوى گفت بد كردى . لعنت يزدان بر تو باد ! پدرى كه ترا پرورد و مادرى كه ترا شير داد ، با ايشان چه كردى كه با من كنى ؟ و خود