بغل درآرم ، و آن زلف مشكين را در دست پيچم ، و روى بر آن روى گل رنگش نهم ، و بر آن سينهء سيمين خفتم ، و [ آن ] ساق بلورين را در دست گيرم و بكام دل برسم و تا بامدادان عيش و عشرت كنم . آنگاه بكام دل رسم و بكام دل بر تخت نشينم و اين پهلوان ايرانى را خلعت بدهم و آزاد بكنم ، و از براى ملك داراب مال چند بفرستم تا تمام ايمن و آسوده باشم . سوداى گلبوى در دماغ داشت و به ياد گلبوى شراب مىخورد و انتظار آن بود كه شب كى درآيد .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء « 1 » اسرار چنين روايت مىكند كه گلبوى با خود گفت كه غلام ترك آن سخنها كه من گفتم بگويد ، آن حرامزاده نيايد . راوى گويد كه چون شب درآمد ، قطاع خود را برآراست و جامهاى ملون درپوشيد و مشك و عنبر به كار برد . نيمشب نيمه مست تاج مرصع بر كلهء سر نهاد . مثل دامادان كه در پيش عروسان روند « 2 » و يا مثل عاشقان كه در پيش معشوقه روند « 3 » ، قطاع رو بحجرهء گلبوى نهاد تا بر در حجره رسيد . خادمى را پيش فرستاد كه گلبوى را از آمدن قطاع خبر كند . گلبوى دانست كه آن سخنها كه او گفته بود به دو نرسانيدهاند . با خود گفت به يزدان پاك كه اگر قطاع بىادبى كند همچنانكه نصر بن عدل را كشتم ، اين را نيز مثل او بكشم . گفت قطاع پيش من چه كار دارد ؟ او در سخن كه قطاع درآمد و در پيش گلبوى زمين خدمت ببوسيد و سر بر زمين نهاد و دعا و ثناى گلبوى گفت . گلبوى هيچ بر طرف قطاع التفاتى نكرد و سلامش را جواب نداد .
قطاع در برابر گلبوى بنشست . چون لحظهيى برآمد ، قطاع ديد كه بر طرف او هيچ التفاتى نمىكند . قطاع خود در سخن درآمد و گفت اى ملكهء شام ، بدل و جان آرزومند ديدارت بودم . قطاع تصور آن مىكرد كه مگر ازو رنجيده است كه بر طرف او از آن جهت التفات نمىكند . گفت اى ملكهء آفاق و اى به خوبى طاق ، مىدانم
هامش
( 1 ) - در اصل : گذارنده .
( 2 ) - در اصل : رود .
( 3 ) - در اصل : رود .