اما مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه آن شب قطاع بيست كس را بكشت . بر در ايوان آمد ، آن كسانى كه با او اتفاق كرده بودند ، ايشانرا وعده داده بود كه بر در ايوان ملك عاصم جمع آييد ، جمله جمع آمدند و آن چندى را كه حكم كرده بود ، همه را گرفته بودند . عايل وزير را دست بسته بودند ، او را بياوردند .
چون روز شد قطاع بر تخت ملك بنشست و در گنج پدر برگشود و بر جوانان بخش كرد . حكم كرد تا بنام او در انطاكيه منادى كردند كه من بعد پادشاه قطاع خواهد بودن . خلق شهر چون از حال آگاه شدند ، قطاع را نفرين بد مىكردند كه خلايق از ملك عاصم راضى بودند كه پادشاه رعيتپرور بود . اما اختيار از دست رفته بود كه ملك عاصم بهلاك آمده بود و صاحب اختيار آن مملكت را گرفته بودند . تا سه روز ضبط مملكت كرد و مملكت برو قرار گرفت . چون ازين كارها بپرداخت غلامى را كه محرمش بود پيش گلبوى فرستاد و دستى جامهء مرصع كه لايق ملوك باشد ، و پيغامى چند بدان غلام گفت كه با گلبوى بگويد كه امشب ملك قطاع خواهد آمدن كه شرف دستبوس ملكه را دريابد . آن غلام را اياغ نام بود ، آن بوقچهء رخت را برداشت و به خدمت گلبوى آمد . گلبوى را از مرگ ملك عاصم عظيم ملالت بود ، و ديگر انديشهء آن مىكرد كه مبادا كه قطاع قصد او كند . چون اياغ درآمد خدمت كرد ، و شرط خدمت بجاى آورد ، و آنچه آورده بود در پيش گلبوى بنهاد ، بعد از آن زبان برگشاد و گفت ملك قطاع ترا سلام مىرساند و ميگويد اى ملكه ، معذور دار كه دير به خدمت مشغول شدن ما از آنجهت بود تا مملكت انطاكيه بر من قرار گيرد ، قرار گرفت . اكنون بنده از جملهء خدمتكاران آن حضرتم و اين كار كه كردم و پدر و مادر كه كشتم بمحبت تو كردم . از آنجهت كردم كه طالب تو بودم . پدرم ترا از من دريغ داشت ، طاقت تحمل كردن نداشتم .
پدر و مادر كشتم ، مقصودم همه تو بودى . اكنون خوشخاطر باش كه من و ملك و مال و آنچه دارم جمله از آن تست . مرا از آن خود دانى . امشب به خدمت خواهم آمدن تا شرف دستبوس ملكه دريابم .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 120
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٢٠