با تو كارى نيست ، كه جاسوسان فرستادهام بر طرف دمشق تا چه خبر آرند ، كه پدرت ملك مسروق را حال چيست . اين خانه خانهء تست ، هيچ بيگانگى مدان . سخنى چند بگفت و دلدارى چند بنمود و از آنجا بيرون آمد ، اما از عشق مست بود . با خود گفت اين گلبوى لايق منست كه با وى عشرتى چند بكنم و از نوجوان شوم .
راوى اين داستان چنين روايت مىكند ازين قصهء عجيب و غريب ، كه ملك عاصم در تمناى وصل گلبوى ، اما از آن طرف قطاع در انديشهء آنك « 1 » فردا گلبوى را از پدرم درخواست كنم و آن خرمن گل را در آغوش كشم . بهمن زرينقبا در قلعهء طبريه در بند در تمناى آنكه كى از بند خلاص يابم و بوصل گلبوى رسم ، و گلبوى در انديشهء آنكه آيا حالم چه شود . اما تو بشنو حكم خداى تعالى را تا بدانى كه بدست بنده هيچ نيست .
اما راوى گويد كه چون آن شب بروز مبدل شد ، ملك عاصم بر تخت برآمد و قرار گرفت . بار داد تا جملهء امراى دولت و وزراى حضرت درآمدند و هريك برجاى خود قرار گرفتند . چون مجلس گرم شد هريك از هر باب سخن ميگفتند ، از ناگاه قطاع ديوانه برپاى خاست و پيش جام مراد رفت و جام مراد را برداشت و دركشيد . ملك عاصم گفت اى جان پدر چه مراد دارى ؟ گفت گلبوى را به من ده . ملك عاصم را عظيم ناخوش آمد . گفت گلبوى دختر ملك مسروق است و ملك مسروق در بند ايرانيان ، من دختر او را بىاجازت او به تو چون دهم ؟ نه وقت اين سخن است ، بر جاى خود قرار گير . قطاع عظيم انفعال خورد كه پدر مرادش را برنياورد .
بر جاى خود قرار گرفت . لحظهيى ببودند ، بعد از آن پراگنده شدند . قطاع را غلام بچهيى بود كه اياغدار او بود ، او را بازداشت كه بنگر كه در عقب من چه ميگويند و خود برفت . چون مجلس خالى شد ملك عاصم رو بعايل وزير كرد و گفت اى وزير ، ديدى كه قطاع چه گفت ؟ گلبوى را از من طلب كرد . من بىاجازهء ملك مسروق
هامش
( 1 ) - در اصل : در انديشه آنك در انديشه آنكه