تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 118

مساهمون:

ص١١٨
توانم دختر او را به شوهر دادن ؟ و اگر نيز بدهم چندانك مرا بايد بقطاع كى رسد ؟ عايل گفت نه تو و نه قطاع هيچ‌كس [ را ] درو طمع نمىبايد كردن ، كه جاسوسان ما رفته‌اند تا چه خبر آرند ، كه گمان من آنست كه هم درين دو روزه در عقب بهمن زرين‌قبا سپاه ايران ميآيند . گفت راست مىگويى ، اين ايرانى را از بند بيرون مىبايد آوردن و او را بر طرف دمشق روانه مىبايد كردن . عايل گفت چندان صبر كنيم كه جاسوسان ما بيايند تا چه خبر آرند . لحظه‌يى صحبت داشتند و آنگاه پراگنده شدند . هنوز روز بود ، آن غلام كه اياغ‌دار بود و نامش اياغ بود ، پيش قطاع آمد و آنچه از پدرش شنيده بود جمله را بازگفت . قطاع چون بشنيد در غضب رفت . ايام جوانى و وسوسهء شيطانى و خيال كامرانى و قضاى آسمانى و بلاى ناگهانى قطاع را آتش در جان زد . بدانست كه پدرش ملك عاصم طمع در گلبوى كرده است . در حال در طلب چندى از خدمتكاران نزديك خود فرستاد و چند تن از ايشان جمع كرد و ايشانرا بسوگند بربست و با ايشان عهد كرد و سوگند خورد و از براى هريك منصبى معين كرد . بعد از آن صورت حال را با ايشان در ميان نهاد كه من گلبوى را دوست ميدارم و پدرم عاصم از من دريغ ميدارد و شنيدم كه خود طمع كرده است . با من متفق شويد كه عاصم را بكشم و تخت انطاكيه بگيرم و آنچه مرا حاصل آيد جمله از آن شما باشد . آن جوانان با او بدين معنى همداستان شدند و چندان صبر كردند كه از شب دو دانگ بگذشت . اما حكماى روزگار گفته‌اند ، بيت :
كه فرزند بد گر بود نره شير * به خون پدر هم نباشد دلير مگر در نهانى سخن ديگرست * پژوهنده را راز با مادرست « 1 »
راوى داستان روايت كند كه چون از شب دو دانگ بگذشت قطاع حرام‌زاده شمشير بربست و از جوانانى كه با او متفق بودند هر ده را بر در خانهء امراى پدر فرستاد كه بگويند كه ملك عاصم شما را طلب مىكند ؛ در فلان جاى در خلوت نشسته
هامش
( 1 ) - شعر از فردوسى است .