تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 115

مساهمون:

ص١١٥
هنوز قصه تمام نگفته بود كه آن سه زن درآمدند و گلبوى را بديدند ، بشناختند و نعره بر گلبوى زدند كه رعناى بريده‌گيس ! ملك نصر بن عدل را كشتى و گريختى ! تصور چه دارى كه ترا بگذارند ؟ نخواهند گذاشتن و خون ملك نصر بن عدل را به تو نخواهند گذاشتن ! گلبوى چون ايشانرا بديد ، در حال دانست كه عاجل حرام‌زاده او را ايناغى كرده است . فروماند و سر در پيش انداخت . از آن زنان يكى بدويد و قطاع را خبر كرد كه اى ملك ، بلى گلبويست . قطاع عظيم خرم شد و رو بر در ايوان پدر نهاد . چون « 1 » برسيد ، در پيش تخت پدر خدمت كرد . گفت به اقبال ملك گلبوى را يافتم . پس آنچنان‌كه بود بگفت . ملك عاصم گفت محفهء زرين ببريد و خادمى چند ، و گلبوى را در محفه در ايوان ما فرود آوريد تا بنگريم كه چه بايد كردن . قطاع در حال برخاست و بيرون آمد و خادمى چند چوبهاى زرين بر سر دست گرفته و خلق شهر در عقب ايشان ميرفتند تا در خانهء عاجل رسيدند . ملك قطاع حكم كرد تا آن خادمان در اندرون روند و گلبوى را بيرون آورند . خادمان در آن خانه رفتند . در آن دم آن زنان هنوز دشنام به گلبوى ميدادند و گلبوى سر در پيش انداخته بود و هيچ نمىگفت . تصور آن داشت كه مگر او را به خون نصر بن عدل خواهند كشتن . از آن جهت هيچ نمىيارست گفتن . چون خادمان درآمدند سلام كردند و در پيش گلبوى خدمت كردند . گلبوى را گفتند كه ملك عاصم حكم كرده است كه شما را در محفهء زرين درآريم و به ايوان ملك عاصم فرود آريم . گلبوى گفت كه با من چه خواهيد كردن ؟ آن خواجه‌سرايان گفتند چه كنيم ؟ ملك عاصم مىگويد كه من از خدمتكاران ملك مسروقم ، مرا معلوم نبود كه نصر بن عدل ترا آورده بود و اگرنه منش جزا ميدادم . تو جزاش دادى . خدمتكارى از خدمتكاران پدرت هلاك كردى ، ما ترا نگاه داريم تا آن روز كه ملك مسروق از بند ايرانيان خلاص يابد « 2 » ، ترا پيش او بريم . او حاكم است ، آنچه خواهد كند ،
هامش
( 1 ) - در اصل : چون بر در ايوان پدر نهاد چون . ( 2 ) - در اصل : يابند .