بما هيچ تعلق ندارد . اين سخنها را ملك عاصم گفته بود . گلبوى خرم شد ، با خود گفت حاليا ايمن شدم تا ديگر يزدان چه كند . برخاست و در آن محفه نشست . آن زنان كه از خدمتكاران نصر بن عدل بودند ، چون حرمت او را بديدند ايشان بگريختند .
اما چون محفهء گلبوى را بيرون آوردند و بر پشت استران بار كردند قطاع آنجا حاضر بود . مركب پيش راند و دامن محفه را برگرفت و در آن محفه نگاه كرد . گلبوى را ديد همچون خرمن گل نشسته . گفت اى ملكه منم قطاع پسر ملك عاصم . نگذارم كه هيچكس به بدى در تو نگاه كند . ايمن باش و آسوده . گلبوى نگاه كرد و قطاع را ديد ، سر در پيش انداخت و هيچ جواب نگفت . قطاع دامن محفه را فرو گذاشت . محفه را مىكشيدند و خلق شهر هريك سخنى ميگفتند و گلبوى را مىآوردند تا در ايوان ملك عاصم فرود آوردند . كنيزكان و مادر قطاع پيش گلبوى آمدند و او را تسلى كردند و به ايمنى بشارت دادند . گلبوى خوشخاطر شد ، از آن خوف كه داشت ايمن شد . قطاع در پيش پدرآمد و آنچه كرده بود بازگفت . ميخواست كه از پدر گلبوى را درخواست كند ، بازگفت فردا بدين كار مشغول شوم و شفيعى چند در پيش اندازم و با پدر بگويم . چنان كنم كه هم درين هفته بمراد برسم . ملك عاصم در حرم شد ، تا پيش گلبوى رسد . يكى گفت كه ملك مىآيد ، كه ملك عاصم درآمد و در پيش گلبوى خدمت كرد . گلبوى برپاى خاست « 1 » .
ملك عاصم را چون چشم بر آن قد و بالاى افتاد و آن شكل و شمايل بديد ، حيران ماند و با خود گفت عظيم صاحب جمال بوده است اين دختر ملك مسروق ! لحظهيى تفرج گلبوى كرد ، آنگاه در سخن درآمد و گفت اى ملكهء شام و شامات ، هيچ خاطرت را پريشان مگردان . اگر نصر بن عدل بهلاك آمد ، آن نه نيكو بود ، كسى را پيش منت مىبايست فرستادن تا من ترا ازو مىستادم . آن نكردى و شنيدهام كه « 2 » خرابى دمشق بيشتر از سبب تو بوده است . اما حاليا ايمن باش كه هيچكس را
هامش
( 1 ) - در اصل : برپاى خواست .
( 2 ) - در اصل : كه سبب .