هزار دينار بستانم و از جملهء خدمتكاران قطاع شوم . كار من نيك شود . در حال آن حرامزادهء بىوفاى غدار پيش قطاع آمد و خدمت كرد و گفت ملكزاده را بقاباد ، من در خانه نبودم ، امشب نيمشبى به خانه مىآمدم ، در راه دخترى ديدم صاحب جمال و صاحب كمال و جامهاى نيكو پوشيده . به من بازخورد ، عظيم متغير و متفكر و دوان . من سر راه برو گرفتم . گفتم چه كسى ؟ گفت كنيزك خواجهيىام .
اندك گناهى كردهام و خواجه قصد هلاك من داشت ، ازو گريختهام ، جايى طلب ميكنم كه آنجا باشم . گفتم بخانهء ما مىآيى ؟ گفت بلى مىآيم . او را به خانه آوردم .
مادرى پيرى « 1 » دارم . او را پيش مادر نشاندم ، عظيم ترسان و اندوهناكست .
اين دم ببازار آمدم تا خواجهء او را پيدا كنم ، اين ندا شنيدم ، نمىدانم كه اين دختر گلبويست يا خود كسى ديگر ؟ قطاع گفت نامت چيست ؟ گفت بنده را نام عاجل است . گفت اى عاجل اگر اين دختر كه تو مىگويى گلبوى باشد پس بيقين بدانكه كارت در شهر انطاكيه بجايى برسانم كه جملهء شهر را بر تو حسد آيد .
هر مرادى كه از من بخواهى برآرم . عاجل گفت بلى ، بدولت ملك اوست و پيش منست . قطاع عظيم خرم شد و از آن كسان كه با گلبوى بودند كه با نصر بن عدل از شام آمده بودند ، سه زن را با عاجل همراه كردند تا بنگرند كه اوست . عاجل حرامزاده در پيش افتاد و ايشان در عقب مىرفتند تا در خانه رسيدند . عاجل گفت من در خانه روم ، شما بىاختيار از عقب من درآييد و بنگريد كه اين گلبويست يا نه . گفتند چنين كنيم . عاجل در خانه شد ، گلبوى عظيم در خوف بود كه عاجل دير مىآمد ، و شبانهاش گلبوى خواب آشفته ديده بود . چون عاجل درآمد ، گلبوى گفت اى عاجل چرا دير آمدى ؟ دلش بدان خوش بود كه عاجل سوگند خورده بود كه راز ترا در پيش كسى نگويم . گفت اى عاجل چرا دير آمدى ؟ گفت اى ملكه ، از آن جهت كه در شهر منادى ميكنند و خلق اين شهر در جستوجوى تواند .
هامش
( 1 ) - مادرى پيرى - مادر پيرى .