دست ما باشد ديگرت عذرخواهى بكنم . عاجل عظيم خرم شد . آن جمله را برداشت و به مادر سپرد و بيرون آمد .
مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه چون عاجل بيرون آمد ، خرم و شادمان گفت آنچه مرا دست داد كه را دست دهد ؟ خيلى نعمت نصيب من شد ، بروم و قطاع را نيز خبردار كنم و هزار دينار بستانم . آن حرامزادهء دروغگوى مكار آن همه نعمت و زر بستد و بىوفايى آغاز كرد و رو بر در ايوان ملك عاصم نهاد . چون بر در ايوان ملك عاصم رسيد ، خلق شهر جمله آنجا بودند و همه در حكايت گلبوى بودند ، كه دختر ملك مسروق بن عتبه در شهر انطاكيه گريخته است و هيچكس نمىداند كه كجا رفته است . عاجل لحظهيى توقف كرد ، با خود گفت از آن مىترسم كه مبادا چون او را بدست دهم و بىوفايى كنم ، گلبوى آنچه به من و مادرم داده است با ملك عاصم بگويد ، لابد كه از ما بستانند . ميخواست كه بازگردد كه ملك قطاع از ايوان بيرون آمد كه عظيم پريشانخاطر بود ، كه خيلى گلبوى را دوست ميداشت و دل خود را بوصل او شاد كرده بود ، كه البته من او را در كنار خواهم گرفتن . اكنون چندانكه طلب مىكرد نمىيافت ، عظيم ملول بود . بر در ايوان سوار شد و رو بميان بازار نهاد و بر سر چهار سوى بازار بايستاد . حكم كرد تا بر سر بازار منادى كردند كه اى خلق شهر ، حكم ملك عاصم آنست كه هركه گلبوى را ديده باشد بيارد پنجاه هزار دينار به مژدگانى بستاند و آنچه از ما طلب كند مرادش را برآريم و رضاى دلش حاصل كنيم و اگر پوشيده و پنهان دارد ، حكم ملك عاصم چنانست كه در دروازهها را بسته دارند و در خانها طلب كنند ، در هر خانهيى كه بيابند آن خانه و آن محله را تمام بسوزانند و آن مردم را تمام بكشند . چون چنين ندا در دادند ، خلق بترسيدند . عاجل گفت اكنون ديگر جاى سخن و انديشه كردن نماند .
ميگويند كه اين قطاع گلبوى را دوست ميدارد ، البته بدين مژدگانى پنجاه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 113
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١١٣