آورد و قصد من كرد و بر من طمع كرد ، من او را بكشتم و از راه دريچه بگريختم تا بدين خانه رسيدم . گلبوى گفت اى عاجل مرا البته طلب خواهند كردن ، اگر مرا نگاه دارى من به تو نعمتى فراوان بدهم ، چنانك از مال غنى گردى . عاجل گفت اى گلبوى تو شاهزادهء ملك شامى و پدر تو پادشاهى بود كه چون نصر بن عدل و عاصم و چندى ديگر همه در فرمان او بودند . اين ملك عاصم ترا به خون نصر بن عدل نخواهد كشتن ، تو چرا مىترسى ؟ گمان من آنست كه ترا غير از اين حكايت ديگر هست .
چون من سوگند خوردم از من ايمن باش و هر رازى كه دارى با من بگو ، تا من در كار تو فكرى بكنم . ببينم كه مرادت چيست ، تا من در طلب آن كار باشم . گلبوى گفت اى عاجل راستى آنست كه من با اين بهمن زرينقبا كه در قلعهء طبريه در بندست ، با او سوگند خوردهام بوفادارى ، و خود را به دو دادهام بزنى ، و زن اويم . از آن مىترسم كه پيش هركسى كه بروم بر من طمع كنند - چون نصر بن عدل كه بر من طمع كرد ، و از آن خود ديد - و از من آن نخواهد آمدن ، لابد بهلاك آيم . از آنجهت گريختهام و اگرنه به خون نصر بن عدل نگريختهام .
چون عاجل اين سخن بشنيد چون ديگ برجوشيد و گفت معلوم شد كه اين رعنا در محبت ايرانيانست و نصر بن عدل را بوفاى بهمن زرينقبا كشته است و از ملك عاصم و قطاع گريخته است كه مبادا كه بر من طمع كنند . پس معلوم شد كه هرگز دست به من نخواهد دادن . پس نگاه داشتن اين هيچ واجب نيست كه اگر معلوم كنند مرا هلاك كنند . پس مصلحت در آنست كه بروم و هزار دينار بستانم و ملكزاده قطاع را خبردار كنم ، تا خلعت و هزار دينار بستانم . اين انديشه كرد . بعد از آن گفت اى گلبوى اكنون هيچ انديشه مكن كه خانهء من خانهء تست . اگر صد سال اينجا باشى كه ترا بجان نگاه دارم . خيلى دلدارى كرد . گلبوى دست كرد آنچه از زر و زرينه و عنبرچه و گوشواره و طوق و خلخال ، آنچه داشت جمله را بركند ، به مقدار صد هزار دينار ، جمله را در پيش عاجل نهاد و گفت اين جمله از آن تو باشد . چون
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 112
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١١٢