تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 111

مساهمون:

ص١١١
گفت عجب دانم اگر اين دختر كه در خانهء ماست گلبوى نباشد ، كه آن شكل و شمايل كه او دارد به كنيزكان نمىماند . در حال عزم خانه كرد و در پيش گلبوى آمد و گفت اى ماه‌روى با من راست بگوى كه تو چه كسى و درين خانه بچه علت « 1 » آمدى ؟ گلبوى گفت كنيزك خواجه‌يىام ، گناهى كردم و ترسيدم ، گريختم ، بخانهء شما آمدم . عاجل گفت تو هيچ به كنيزكان نمىمانى . [ با ] اين شكل و شمايل كه تو دارى تو به شاه‌زادگان مىمانى . اين دم در بازار بودم ، منادى مىكردند كه گلبوى دختر ملك مسروق عتبه گريخته است ، و نصر عدل حلبى را كشته است ، او را طلب ميكنند . گمان من آنست كه گلبو تو باشى . اكنون تو بگو راستى را كه كيستى ، و هيچ انديشه مكن كه كارت از راستى به شود . گلبوى گفت اى دريغ از آنچه مىترسيدم ديدم ! اكنون جز راستى هيچ تدبيرى نيست كه هرچه بگويم باور نكنند ، مصلحت در آنست كه راست بگويم و آنچه دارم بدهم ، باشد كه مرا نگاه دارند . گلبوى گفت اگر راست بگويم تو چه كنى ؟ عاجل گفت چون راست گفته باشى ، من نيز عهد كنم كه رازت فاش نكنم و در همه كارى يار تو باشم و از فرمانت سرنگردانم . گلبوى گفت اول تو سوگند بخور تا من ايمن شوم . عاجل سوگندى بدروغ بخورد ، اگر [ چه ] به زبان سوگند بخورد اما در دل بدقولى و بدفعلى داشت . گلبوى باور كرد . بعد از آن گفت اى عاجل معلوم دان كه من گلبويم دختر ملك مسروق بن عتبه پادشاه شام و شامات . عاجل برخاست و خدمت كرد . گفت اى ملكهء آفاق ، معلوم دان كه بنده از جملهء خدمتكاران حضرت توام . هيچ خاطر مباركت را از من انديشه‌ناك مگردان و برين ضعيف اعتماد تمام كن ، و رازت تمام بگوى . گلبوى گفت اى عاجل ، معلوم دان كه مرا نصر بن عدل آورد . آن روز كه روز جنگ بود ، پدرم بدست ايرانيان گرفتار شد . پهلوانى بود اسير پدرم ، بهمن زرين‌قبا نام ، چون شهر بهم برآمد او فرصت يافت . مرا با آن پهلوان بدينجا
هامش
( 1 ) - در اصل : درين خانه بچه علت درين خانه .