مىگفت اى مادر ، دانست كه پسر اوست . گفت اين حرامزاده مرا گفته بود كه من هيچكس ندارم . بناچار نيكو بنشست . آن جوان خدمت كرد و گفت خوشآمدى و خانهء ما را بقدم مبارك خود مشرف كردى . گلبوى گفت غريب و مهمان شماام .
اگرم قبول مىكنيد تا ايمن و آسوده بنشينم و اگرم قبول نمىكنيد اجازت بدهيد كه هماكنون بروم . گلبوى سخن ميگفت . پسر پيرزن در آن لطف كلمات نگاه كرد بدلى و هزار دل عاشق شده بود . با خود گفت اين عظيم دولتيست كه بپاى خود آمده است ! در عالم هيچكس بدين حسن و ملاحت نباشد . اما ندانم چه كس است و بچه سبب گريخته است . لابد كه درين حكمتى باشد . حاليا نصيب ماست .
پيش گلبوى خدمت كرد . گفت بجان قبولى . ما خود را فداى تو كنيم .
پس نعره بر مادر زد كه اى مادر ، ترا مهمان چنين عزيز رسيده است ، چرا شرط خدمت بجاى نمىآرى و طعامى از بهر او ساز نمىدهى ؟ اين بگفت و بيرون آمد .
گلبوى گفت اى مادر ، اين جوان از آن تو چه مىشود ؟ گفت اى جان مادر ، پسر منست . خواستم كه از تو پنهان كنم و ترا ازو ، اما نشد . اما هيچ باكى نيست .
گلبوى را هيچ اختيارى نبود ، توكل بر خداى تعالى كرد ، بناچار قرار گرفت .
بعد از لحظهيى آن جوان نعمتى چند پخته و پرداخته پيش گلبوى آورد و خود دست ادب برهم نهاد و از دور بايستاد . گلبوى دست بطعام كرد . پسر آن پيرزن را نام عاجل بود ، متحيروار درو نگاه مىكرد . گلبوى از زير چشم بديد كه اين جوان بعجب نوعى درو نگاه مىكند . گفت اى مادر پسرت كرم كرد بگوى تا بنشيند كه اين طعام باهم بخوريم . با خود گفت اين جوان در من تيز تيز نگاه مىكند ، مرا از اين خانه زود ببايد رفتن . عاجل تفرج مىكرد تا روز شد . عاجل بيرون رفت كه ديگر ترتيب طعامى كند . بر سر بازار رسيد ، منادى گران منادى مىكردند كه گلبوى دختر ملك مسروق گريخته است و نصر بن عدل را كشته است . هركه نشان او بدهد هزار دينار بستاند و هركه پوشيده و پنهان دارد سرش از تن جدا كنيم . عاجل
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 110
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١١٠