تو كردم ، آمدم تا ترا ببينم . برخيز و چراغى بياور كه يك زمانى بنشينيم كه خوابم نمىبرد . مادرش گفت نيمشب گذشته است ، بخفت . پسر مست بود و نمىشنيد .
پيرزن ديد كه قبول نخواهد كردن ، نمىخواست كه برابر او در آن خانه رود كه گلبوى آنجا بود ، كه با گلبوى گفته بود كه هيچكس ندارم . از براى تسلى پسر بيرون رفت كه چراغ بيارد ، هرچند كه هيچ چراغ نبود . پسر پيرزن نشسته بود ، ناگاه نظرش بر كنج خانه افتاد ، روشنى چراغ ديد ، گفت عجب حاليست ! مادرم بطلب چراغ رفت ، اينروشنى چيست كه از آن خانه مىتابد ؟ بىچيزى نيست . در حال برخاست و دست بر آن در نهاد و سر در آن خانه كرد . دخترى ديد نشسته همچون سروى آزاد . مثل خرمن گل در خواب رفته بود . عقل از سرش بدر رفت ، از غايت حسن و ملاحت او متحير شد . گفت مگر حورست كه از جنتآباد بدين خانهء ما فرود آمده است ! شعر :
كه مىگويد كه هست اين صورت از گل * همه روحى ، همه جانى ، همه دل
نه انسان گر ملك رويت ببيند * شود واله درين شكل و شمايل !
چون نيك نگاه كرد عظيم صاحب جمال و صاحب كمال ديد . متحير شد و از حيرت سر از پاى گم كرد و دانست كه بزرگزاده است و بشاهزادگان مىماند .
او درين انديشه بود كه مادرش درآمد . پسرش گفت اى مادر اين كيست بدين حسن و ملاحت كه من هرگز مثل اين دختر نديدهام . مادرش گفت اى جان مادر دختر غريبست ، مگر گناهى كرده است و از صاحب خود گريخته است ، اما بغايت صاحب جمال و صاحب كمال است ، و بغايت صاحب كرم است ، چنانك بيك دم كه درين خانهء ما آمد اين عنبرچه را به من بخشيد . گفت مرا سه روز درين خانه نگه داريد ، و آن عنبرچه به دو نمود . پسر گفت اى مادر اين به شاهزادگان مىماند .
درين معنى نيكانديشهيى بايد كردن . ايشان درين سخن بودند كه گلبوى از خواب بيدار شد . ديده را برگشود ، پسر آن پيرزن را بديد . اول بترسيد چون بشنيد كه او