در پيش آن عجوزه نشست و متحيروار از هر طرف نگاه مىكرد . آن عجوزه گفت اى ماهروى سلسله موى ، تو چه كسى كه چنين شكرستان بىمگسى ، كه درين شب بىاختيار درين خانه آمدى ؟ گلبوى گفت اى مادر بجان زينهار ! من كنيزك خواجهيى هستم ، گناهى كردم ، خواجه قصد هلاك من كرد ، ازو بگريختم . اكنون مرا سه روز در خانهء خود جاى بده تا كار خود تمام كنم و از پيش تو جاى ديگر بروم . اين عنبرچه بشكرانه از من بستان و مرا سه روز قبول كن و نگاهدار . پيرزن نگاه كرد ، عنبرچهيى ديد مرصع كه خراجى مملكتى « 1 » بها داشت . عظيم خرم شد و گفت خوش - آمدى و خانهء ما را بقدم خود مشرف كردى ، هزار جان من فداى تو باد ! گلبوى گفت اى مادر تو كسى دارى يا نه ؟ عجوزه گفت اى جان مادر هيچكس ندارم ايمن و سيكن باش كه هيچكس را اينجا گمان نباشد .
گلبوى ايمن شد ، بعد از زمانى گفت اى مادر هيچ خانهء ديگر دارى كه آنجا ايمنتر باشيم ؟ مرا سه روز در خانهء خود « 2 » جاى بده كه من هرچه خواهى بدهم .
پيرزن چراغ برداشت و روان شد ، گلبوى در عقب . پيرزن خانهيى داشت بغايت كوچك و آگنده و بوريايى كهنه انداخته . گلبوى بنشست و گفت اى مادر تو بيرون رو كه من لحظهيى آسايش بكنم . پيرزن بيرون رفت و سر در خواب نهاد .
گلبوى در انديشه كه چون كنم . درين انديشه در خواب رفت .
اما مؤلف اخبار روايت مىكند كه پيرزن را پسرى بود حرامزاده و بعد فعال و بدكردار و دعوى رندى و اوباشى كردى . مگر امشب بخانهء دوستى بمهمانى رفته بود ، از آنجهت در خانه نبود . نيمشب چون مست شد ، عزم خانه كرد . بر در خانه آمد و در بزد ، پيرزن در را برگشود تا فرزندش درآمد . گفت اى جان مادر امشب خوابم نبرد ، كجا بودى ؟ گفت بخانهء فلان دوست بودم ، شراب ميخوردم ، آرزوى
هامش
( 1 ) - بخوانيد : خراج مملكتى . و به حواشى مراجعه كنيد .
( 2 ) - در اصل : سه روز در خانهء خود خود سه روز .