چند برهم نهاده است . قطاع عظيم پريشان شد . خدمتكاران گفتند كه هماكنون اينجا بود ، هم در حال گريخته است . بسيار طلب كردند و نيافتند . قطاع پريشان حال بازگشت . نصر عدل را برداشتند .
از آن طرف راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه ملك عاصم نشسته بود و انتظار آن ميكرد كه گلبوى را كى آرند ، كه آوازهء حسنش بسيار شنيده بود ، كه عايل بيامد و از گريختن گلبوى بگفت . عاصم گفت از خوف خود گريخته است .
دروازهها بسته است ، البته درين شهر خواهد بودن ، فردا طلب كنيم و بدانيم كه كجاست . صبر كردند تا روز شد « 1 » ، اول روز بود كه خلق شهر بر در ايوان ملك عاصم جمع شدند و هريك سخنى ميگفتند . ملك عاصم حكم كرد كه اول ملك نصر را در خاك كردند . بعد از آن بطلب گلبوى مشغول شدند . چندانك طلب كردند نيافتند .
در شهر منادى كردند كه گلبوى دختر ملك مسروق بن عتبه گريخته است ، هركجا كه باشد بديوان اعلى خبر كنند . خلق در جستوجوى بودند .
اما مؤلف اخبار گويد كه چون گلبوى از باغ بدرآمد و راه در پيش گرفت .
از بيم جان مىدويد و هيچ نمىدانست كه كجا ميرود . دختر غريب و چنان خونى كرده و هيچ دوستى و آشنايى نه ، در كار خود درماند . مصراع :
نه راه گريز و نه روى ستيز .
از شب دو دانگ گذشته بود ، قدم در آن كوى نهاد و ميرفت تا بر در خانهيى رسيد . آواز چرخى از آن خانه مىآمد چشم داشت ، پيرزنى را ديد كه در خانهيى كوچك نشسته بود و چراغ نفطى در پيش خود نهاده و آن چرخ را مىگردانيد . گلبوى دست بر آن در نهاد ، در گشاده شد ، درآمد و بر آن پيرزن سلام كرد . آن پيرزن نگاه كرد ، دخترى ديد چون اخترى ، مثل خرمن گل آراسته و پيراسته ، جامهاى فاخر در بر كرده بود ، اما عظيم متغير و غمناك . بىاختيار درآمد ، دو عنبر چه از دو طرف حمايل كرده ، و مرواريد گرد رو بر رو بسته ، طوق در گردن و خلخال در پاى .
هامش
( 1 ) - در اصل : روز شد خلق شهر .