تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 106

مساهمون:

ص١٠٦
قطاع بود . عايل گفت سپر بياريد كه در روى كشم كه اعتماد نتوان كردن . سپر در روى كشيد و قدم در آن خانه نهاد كه تاريك بود . گفت اى گلبوى ، سلام عليك . من عايلم وزير ملك عاصم . بطلب تو آمده‌ام و ملك‌زاده قطاع با منست . هيچ انديشه مكن و خاطرت را پريشان مكن كه ما خون نصر عدل را از تو نمىخواهيم كه او خدمتكار پدر تو بود . اگر تو او را كشتى گناه او را بود كه ترا به زور آورده بود . هرچند كه ازين نوع سخن بگفت هيچ‌كس جواب نداد . اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه هرچند عايل بگفت كس جواب نداد . سبب آن بود كه در آن دمى كه گلبوى نصر را بكشت ، آن خدمتكاران در آن خانه را بر روى او بستند و او را تنها در آن خانه گذاشتند ، گلبوى بترسيد ، گفت عظيم كارى كردى ! پادشاه حلب را كشتى ! هرچند كه كشتن او نيكو بود . اما مبادا كه مرا به خون نصر بن عدل بكشند كه پدرم ملك مسروق گرفتار ايرانيانست و بهمن زرين‌قبا در بندست . مرا چارهء ديگر بايد كردن كه بدست اين قوم گرفتار نيايم . از بيم جان از هر طرف نگاه مىكرد ، راه گريز مىجست . دريچه‌يى ديد ، صندوق چند بود آنجا نهاده ، بر زبر هم نهاد ، تا بدان دريچه رسيد و بر آن دريچه بالا رفت . از آن طرف باغ بود و علف فراوان . خود را از آن طرف بشيب انداخت . گفت اگر بميرم آن اولىتر باشد ، از آن‌كه بدست اين قوم گرفتار شوم . چون از بالا به زير افتاد ، اگرچه خيلى زحمت ديد ، اما بجانش المى نرسيد . از ترس برجست و مىدويد تا به ديوار باغ رسيد و جهد بسيار كرد و بر آن طرف ديوار باغ شد ، و بسلامت برفت تا قصه‌اش چه شود . اما ازين طرف عايل چندان [ كه ] بگفت هيچ آواز نيامد . گفت چه حالتست كه هيچ‌كس جواب نمىگويد ؟ در عقب او چراغى آوردند . هرچند كه بجستند ، گلبوى را نديدند . اما نصر بن عدل را ديدند افتاده و جان داده و آن ديگرى هلاك افتاده . اين خبر را به قطاع كردند كه گلبوى از راه دريچه گريخته است و صندوق
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 106 | مولانا محمد بن احمد بيغمى