اين كار نمىتوانيم كردن . مصلحت در آنست كه هم امشب اين خبر را بملك عاصم برسانيم تا حكم ملك چيست . گفتند چنين بايد كردن .
در حال آن در را مقفل كردند و چند تن بر آن در موكل كردند و چند تن جامه دزديده و خاك بر سر كرده رو بر در ايوان ملك عاصم كردند . هنوز اول شب بود ، خلق شهر بشنيدند ، در عقب ايشان روان شدند . درين راه كه مىآمدند عايل وزير را ديدند كه با قطاع از پيش ملك عاصم مىآمدند . در راه بدان قوم رسيدند سر راه بر قطاع و عايل گرفتند و آواز داد برآوردند . عايل گفت چه كسانيد و داد از كه مىخواهيد و فرياد چرا مىزنيد ؟ ايشان گفتند كه ما خدمتكاران نصر بن عدليم . عايل گفت داد چرا مىزنيد ؟ ايشان گفتند چون داد نزنيم كه ملك نصر بن عدل را كشتند . آه از جان عايل برآمد و گفت كه كشت او را ؟ گفتند گلبوى . گفت گلبوى چه كس است ؟ گفتند دختر مسروق بن عتبه . گفت او اينجا چه مىكند ؟
گفتند نصر بن عدل با خود آورده بود ؛ آن دختر صاحب جمال كه در محفه بود ، او گلبوى بود . قطاع آرزوى وصال او داشت ، تصور آن داشت كه او مگر زن نصر بن عدل باشد . چون اكنون معلوم كرد كه گلبوى بوده است ، دختر ملك مسروق بن عتبه ، و نصر بن عدل را كشته است ، عظيم خرم شد . عايل گفت چرا او را كشت و او دختر ملك مسروق را چرا با خود آورده بود ؟ يكى از حالها آگاهى داشت ، پيشرفت و گفت از آنجهت كه او گلبوى را دوست ميداشت ، از غايت دوستى پيش او ميرفت ، او دست نمىداد . امشب عظيم مست بود ، از سر مستى آمده و خادم [ او را ] سنبل نام بكشت و با تيغ كشيده اندرون رفت تا او را نيز بكشد . او برو فرصت يافت و او را بكشت ، با يك خدمتكار ديگر . قطاع گفت دستش مريزاد ! گلبوى دختر ملك مسروق پادشاه شام و شامات ، او را چه لايق نصر بن عدل بود ؟ هركس كه چيزى جويد كه لايق او نبود ، لابد جزاى او اين باشد . آن خدمتكاران بدان نيت آمده بودند كه اجازت طلب كنند و گلبوى را به خون نصر بن عدل
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 104
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٠٤