تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
ترس خود برخاست ، در كنج آن حجره خنجرى از ديوار آويخته بود ، بركشيد و دست از قفا گرفت و راست بايستاد . نصر بن عدل با تيغ كشيده بيامد . چون چشمش بر گلبوى افتاد و آن قد و بالا و آن شكل و شمايل را بديد ، از غايت محبتى كه داشت دستش بلرزيد و تيغ از دستش بيفتاد . بدويد و در پاى گلبوى افتاد و سر در پاى گلبوى نهاد تا پاى او را ببوسد . گلبوى عظيم از نصر بن عدل در دل داشت . يكى آنكه از دمشق بزورش آورده بود ، و محبوبش بهمن زرين‌قبا را در قلعهء طبريه در بند فرموده بود كردن ، و سنبل را كه اوش پرورده بود هلاك كرده بود ، و نصر بن عدل را نيز اجل رسيده بود كه بىمراد بدست گلبوى بهلاك آيد . القصه در آن دم كه سر در پاى گلبوى نهاد ، گلبوى خنجر آبدار از قفا داشته بود ، چنان بر پشت نصر عدل زد كه سر خنجر از سينه‌اش بيرون آمد . نصر بن عدل آه كرد و بر خود بپيچيد و مىطپيد تا وقتى كه بمرد . از خدمتكاران يكى اين حال را بديد ، كه از قفاى ملك آمده بود . گفت اى رعنا دستت بريده باد ! شاه حلب را كشتى ؟ گلبوى در دويد ، او خواست كه بيرون جهد ، او را نيز خنجرى بزد و هلاك كرد . او آه كرد و بر جايى بيفتاد ، دو وجود ديگر بر در آن حجره بودند . چون آن آه بشنيدند يكى سر در آن حجره كرد تا ببيند كه آن‌چه آه بود . نگاه كرد نصر را كشته ديد و يكى در جان كندن و گلبوى خنجرى چون الماس در دست ، بالاى سر ايشان ايستاده . فغان برآورد ، خدمتكاران خبردار شدند و بر در آن خانه آمدند و دشنام مىدادند كه اى رعناى نابكار اين چه بود كه كردى ؟ ملك حلب را هلاك گردانيدى ! هم‌اكنون ترا پاره پاره كنيم . هركه سر در آن حجره كردى گلبوى با آن خنجر حمله كردى . آنكس از ترس بگريختى و هيچ‌كس را زهرهء آن نبود كه در آن حجره [ رود ] الا از دور دشنام ميدادند . تا يكى گفت اى ياران شما را معلوم است كه اين گلبوى دختر پادشاه دمشق است . حاليا كارى عظيم كرد . ما را حد آن نيست كه او را دشنام دهيم و نيز نمىتوانيم او را كشتن ، هرچند كه خونى ماست . بىاجازهء ملك عاصم