مگذار ، اگر خود پدرم ملك مسروق است ! سنبل گفت من نگذارم ، اگر نصر بشنود .
گلبوى گفت او را چه زهرهء آن باشد كه بىاجازت من پيش من آيد . سنبل بيرون آمد و پرده فرو گذاشت و چوگان زرين در دست گرفته بايستاد . ملك نصر بن عدل مست خراب رسيد . تيغ در دست . از غضب يك نعره بر سنبل زد كه اى كرا ! گلبوى در چه كارست ؟ سنبل گفت گلبوى در حجره است و مرا اينجا بازداشته است و حكم كرده است كه هيچكس را در حرم بار ندهم . نصر گفت مرا نيز بار نيست ؟ سنبل گفت ملكه مرا چنين گفته است كه اگر خود ملك مسروق بيايد كه او را بار نيست .
اى ملك شاهزاده گلبوى از تو ملول شده است و عظيم پريشان خاطرست از جانب تو ، و امروز هيچ نخورده است و گريان و نالانست . امشب هيچ مصلحت نيست ترا پيش او رفتن و شما نيز عظيم مستيد ، حاليا بازگرديد [ تا ] زمانى كه هشيار شده باشيد و شايد كه خاطر او نيز تسلى يافته باشد . او را فردا توان ديدن . ملك نصر گفت اى حرامزاده ، تو مرا نصيحت ميكنى و مرا در خانهء خود راه نمىدهى ؟ گلبوى كنيزك منست ، پدرش به من بخشيده است . سنبل دانست كه نخواهد شنيدن . گفت اى ملك مرا چه حد آن باشد كه ترا نصيحت كنم يا راه بر تو بگيرم . من سخنى از براى مصلحت با تو گفتم . چون قبول نمىكنى تو دانى . بارى مرا چندان امان بده كه از آمدن تو گلبوى را آگاه كنم كه ملك نصر آمده است ، تا حكم گلبوى چيست .
نصر بن عدل ميخواست كه تندى كند و گلبوى را از خود بترساند كه باشد كه با او سر درآرد . نعره بر سنبل زد كه اى حرامزاده يعنى كار من بجايى رسيده است كه مرا به اجازت تو كار مىبايد كردن ! اين بگفت و تيغ بركشيد و بر رگ گردن سنبل زد كه سر سنبل را در خاك انداخت و همچنان با تيغ كشيدهء خونآلوده قدم در حرم گلبوى نهاد .
گلبوى از آمدن نصر بن عدل آگاه بود و آنچه ايشان مىگفتند جمله را مىشنيد تا عاقبت آواز جف تيغ بشنيد . دانست كه سنبل را بكشت . آه از جانش برآمد . از
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 102
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٠٢