زرينقبا با خود گفت هرچند كه از جور اين حرامزادهء ظالم رهيدم اما از گلبوى عظيم دور افتادم . ندانم كه حال گلبوى با نصر بن عدل بكجا خواهد رسيدن كه آن حرامزاده گلبوى را عظيم دوست ميدارد . پهلوان در بند اما در انديشهء گلبوى بود .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء « 1 » داستان كهن روايت مىكند كه چون ملك عاصم چنين حكمى كرد ، نصر بن عدل نتوانست چيزى گفتن كه اختيارى در آن مملكت نداشت ، و از عشق گلبوى چنان بىقرار بود كه بدان راضى بود كه گلبوى با او سر در آرد ، او در گوشهيى بنشيند و ديگر نام مملكت نبرد . حاليا به شراب خوردن مشغول شدند ، قطاع نيز عظيم عاشق بود . چند نوبت بر آن كرد « 2 » كه برخيزد و از نصر بن عدل [ سؤال كند ] كه آن دختر ماهرو كه با تو ديدم چه كس است ؟ اگر دختر تست به من ده تا زن من باشد . باز انديشه كرد كه اول تمام معلوم كنم كه كيست ؟
آنگاه چارهء آن ببرم . تحمل « 3 » كرد تا شب درآمد . ملك عاصم در حرم شد ، ملك نصر سوداى گلبوى در دماغ داشت ، برخاست و بيرون آمد و سوار شد و در راه انديشه مىكرد كه من در كار خود چرا درماندهام ؟ اين دختر در دست منست و با من سر بخوشى درنخواهد آوردن . البته او را ببايد ترسانيدن . باشد كه با من سر درآرد و با شمشير با او ببايد گفتن . اين انديشه مىكرد تا بر در ايوان رسيد .
در حال خبر در ايوان افتاد كه ملك نصر از پيش ملك عاصم رسيد . خواجه سنبل در حال پيش گلبوى آمد و گفت اى ملكه نصر بن عدل مست خراب رو به تو دارد . زينهار كه سخن به ادب گويى و زيادت مگوى . باشد كه « 4 » او را بسخن خوش توانى منع كردن . گلبوى گفت اى سنبل تو بر در حرم باش و كس را مگذار كه پيش من آيد . سنبل گفت اى ملكه مرا چه طاقت آنست كه ملك نصر بن عدل را باز دارم ؟ گلبوى گفت اى هندوى نابكار ! من به تو ميگويم كه هيچكس را پيش من
هامش
( 1 ) - در اصل : گذارنده .
( 2 ) - « بر آن كرد » در اينجا بجاى « بر آن شد » يعنى « مصمم گشت » به كار رفته است .
( 3 ) - اينجا نيز تحمل بمعنى تأمل به كار رفته است .
( 4 ) - در اصل : كه توانى .