تا در ايوان نصر رسيدند ، در ايوان شدند . بهمن زرينقبا را دست و گردن بسته درآوردند . از آن طرف سنبل پيش گلبوى آمد و گفت پهلوانرا بديوان ملك عاصم بردند . گلبوى گفت اين حرامزاده نصر بن عدل از محبت من با پهلوان آگاهى دارد .
مبادا كه در كشتن او سعى كند . سنبل گفت ملك عاصم مرد عاقل است ، نتواند با وجود فيروز شاه و بهزاد و برادرش بهمن زرينكلاه ، او را كشتن . ازين معنى ايمن باش . گلبوى عظيم نگران شد و بگريست . اما چون بهمن زرينقبا را دست بسته در بازار انطاكيه مىكشيدند ، خلق شهر در عقب مىرفتند و هركسى سخنى ميگفتند ؛ تا بر در ايوان ملك عاصم رسيدند . خبر بملك عاصم كردند كه اين جوان ايرانى را آوردند . حكم ملك چيست ؟ گفت درآيد . سرهنگان بيرون آمدند و بهمن زرينقبا را آوردند و برابر ملك عاصم بازداشتند . بهمن زرينقبا در پيش ملك عاصم خدمت كرد . عاصم نگاه كرد ، جوانى را ديد عظيم با هيبت و با صلابت ، سرخ چهره و محاسن سرخ تا بر ناف كشيده ، سطبر گردن و بزرگ شكم ، پهن سينه . اما برهنه و دستها از عقب بسته و سروپاى برهنه و زنجير در گردن و بازو انداخته . مثل شير نر كه در بند باشد . جمله را از آن شكوه او عجب آمد كه بفر او هرگز نديده بودند .
عاصم رو بنصر بن عدل كرد و گفت اى ملك نصر اين جوان با هيبت چه كس است ؟
در سپاه ايران اين جوان را بچه خوانند ؟ ملك نصر گفت پهلوان پاىتخت ملك دارابست .
صاحب چهل هزار سوارست . برادرش را بهمن زرينكلاه گويند . از تخمدان اشك زرينه كفش است ، و مقدم سپاه ايران اينست . ملك عاصم گفت كسى را كه اين همه تمكين باشد ، او را نشايد چنين خوار داشتن . او را در قلعهء طبريه بريد و جاى نيك بازداريد و جامهاى خوبش در بر كنيد و شراب و كباب از او بازمداريد و نيكو رعايتش كنيد كه من در عاقبت اين كار نيكو انديشه كنم . اما بند از پايش برمداريد .
در حال سرهنگان بهمن زرينقبا را بيرون آوردند و اين قلعه در ميان شهر بود . او را در برجى جاى خوب بازداشتند و آنچه ملك عاصم گفته بود بجاى آوردند . بهمن
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 100
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص١٠٠