تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 99

مساهمون:

ص٩٩
تا ملك نصر بن عدل در پهلوى ملك عاصم قرار گرفت . چون يك زمان برآمد جلاب درآوردند و بخوردند . بعد از آن سفره كشيدند . چون از طعام خوردن فارغ شدند مجلس شراب فروچيدند . چون دورى چند بگدشت هريك از هر باب سخنى ميگفتند ، تا ملك عاصم رو به عايل وزير كرد و گفت اى وزير ! [ و ] اشارت بر طرف نصر بن عدل كرد . عايل مرد خردمند بود دانست كه مقصود ملك عاصم چيست . عايل گفت بنده باشم . پس زبان برگشود و گفت اى ملك نصر ديگر هيچ از حال سپاه ايران خبرى دارى كه در عقب اين بندى كه تو آورده‌اى خواهند آمدن يا نه ؟ نصر گفت گمان من آنست كه ايرانيان نمىدانند كه من بر كدام طرف رفته‌ام . چون بدانند لابد كه در عقب بيايند . عايل گفت لابد كه بدانند كه من چنين شنيده‌ام كه جاسوسان كار و عياران بسيار در سپاه ايران هستند . شايد كه اكنون خبر برده باشند . چون سپاه ايران بيايد جواب كار ايشان كه خواهد گفتن و با آن قوم چون حرب خواهيم كردن ؟ نصر بن عدل گفت اگر ملك داراب بنفس خود بيايد ما را ايستادن هيچ از عقل نباشد ؛ وگر اندكى از سپاه خود فرستد و خود عزم ملاطيه كند ، كه شهر ملاطيه در حصارست ، كه پهلوان طرم‌تاش برادر تيمورتاش به حكم عسطور شاه ، ملاطيه را حصار كرده است ، و عسطور و شاه سرور يمنى درانگيز سپاهند ، اين فتنه درين دوروزه از ملك شام بدر خواهد رفتن و جنگ در ملاطيه خواهد افتادن ؛ ما نيز خود را پيش ايشان اندازيم كه در روز جنگ كردن با ايرانيان ما آنجا باشيم تا در محل بازخواست نباشيم . عايل گفت نيكو گفتى ، ما نيز چنين انديشه داريم كه تو گفتى اما حاليا به نقد اين جوان ايرانى بهمن زرين‌قبا نام را بياريد تا شاه عاصم او را ببيند . نصر بن عدل گفت روا باشد . در حال اشارت كرد كه برويد آن ايرانى را دست و گردن بسته بياريد . سرهنگى چند بدويدند ، هم از خدمتكاران نصر و هم از خدمتكاران ملك عاصم ، برفتند . اين خبر در انطاكيه افتاد كه اين جوان ايرانى را بديوان ملك عاصم مىبرند ؛