نصر گفت اى دختر اگر راست ميخواهى تو اسير منى از آن جهت كه پدر ترا ميكشت ، من در تو نگاه كردم ، ترا دوست داشتم ، از پدرت درخواست كردم ، پدرت به من بخشيد تا زن من باشى . گلبوى گفت دروغ مىگويى . من هرگز دست به تو ندهم و پدر مرا به تو نداده است . اگرت آرزوى وصل من هست برو و مرا از پدر درخواست كن تا پدر مرا به تو دهد ، تا من زن تو باشم . نصر بن عدل گفت پدرت بدست ايرانيان گرفتار شد . گلبوى گفت اگر مرا ميخواهى برو و پدر مرا از دست ايرانيان برهان و او را خلاص ده تا دل با تو خوش كنم و دست به تو دهم .
ملك نصر گفت تو چها مىگويى ؟ شاه سرور يمنى با سيصد هزار مرد حريف ايرانيان نبود و وليد خالد با نهصد هزار مرد با ايرانيان برنيامد ، من بىسپاه با آن قوم چون برآيم ؟ تو بر من حجت مىگيرى كه دلت بر طرف من هيچ ميلى ندارد . دل تو بر طرف ايرانيانست كه بهزاد در سراى تو بود و ترا با بهمن زرينقبا به يكجا گرفتم .
دل به من نخواهى دادن كه سبب خرابى ملك دمشق تو بودى و بهزاد را تو خبر دادى كه در طعامت بيهوشانه كردهاند تا از آن طعام نخورد ، تو آمدى و بهزاد را از ميان ميدان بدر بردى ، از باغ گريختى و پيش بهمن زرينقبا رفتى كه منت گرفتم ، اكنون با من سر درنمىآرى . من نيز دانم كه با تو چه بايد كردن ! از سر غضب برخاست و بيرون آمد . سنبل رو به گلبوى كرد و گفت اى شاهزاده خيلى جوابهاى سخت دادى .
بدين غايت نيز نيكو نيست كه ما در دست اين حرامزادگان اسيريم . گلبوى گفت اگر اين نوبت سخن زيادت كند ، بضرب خنجر شكمش بدرم . مرا از او چه باكست ! پدر مرا همچون او هزار غلام بر در ايوان بوده است . من هرگز با او سر درنيارم .
تو برو و در حجره نگاهدار كه من حريف نصر هستم . سنبل بيرون آمد و بر در بنشست .
اما مؤلف اين داستان چنين روايت مىكند كه چون نصر بن عدل از پيش گلبوى بيرون آمد ، در حال سوار شد و رو بر در بارگاه ملك عاصم نهاد . چون برسيد پردهداران پرده برداشتند تا درآمد و خدمت كرد . جملهء بزرگان برپاى خاستند
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 98
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٩٨