مىجوشيد و گره در ابرو درآورده ، رو به حرم كرد . خواجه سنبل بر در حرم ايستاده بود . نصر بن عدل يك نعره بر سنبل زد كه اى سنبل چونست كه در حرم بستهاى ؟
مگر گلبوى از خواب بيدار نشده است ؟ سنبل خدمت كرد و گفت ملك را بقا باد از دوش باز كه شما با او آن حركت كردى ، از آن متغير شده است و بغايت ملول است و هيچكس را بر خود بار نمىدهد . مرا چنين فرموده كه در حرم نگاه دارم .
نصر بن عدل گفت من چه كردهام كه من مست بودم و از هيچ خبر ندارم تو بگو تا بدانم . سنبل گفت اى ملك مرا حد گفتن آن نيست ، مگر هم گلبوى بگويد . گفت در را برگشا تا بروم و ازو سؤال كنم كه چه كردهام . گفت اى ملك چندان توقف كن كه بروم و گلبوى را از آمدن ملك آگاه كنم كه شما آمدهايد . ملك نصر ظالم ازين سخن در غضب رفت و گفت كار من بجايى رسيده است كه بىاجازهء گلبوى پيش گلبوى نتوانم رفتن ؟ و از سر غضب درآمد و دست بر در نهاد و در حرم درآمد ، بغضبى تمام . گلبوى چون خورشيد تابان قرار گرفته بود . نصر بن عدل رو به گلبوى كرد و گفت اى گلبوى ترا چه حد آن باشد كه امشب من از سر مستى درآيم تا از تو سخنى پرسم و در پيش تو بنشينم ، تو مشت بر سينهء من زنى و مرا بقفا اندازى و سرم بشكنى ؟ بايد كه من برنجم ، تو مىرنجى ؟ گلبوى گفت از آن جهت كه تو پادشاهى ، قدر پادشاهزادگان تو بهتر دانى . نمىدانى كه من دختر ملك مسروق بن عتبهام . پدر من پادشاه جملهء شام و شاماتست ، صاحب دويست هزار مرد . آخر نه دختر كوى خراباتم كه پيش من چنان آيى كه من با تو درآيم . چون من از تو چيزى ديدم كه نه لايق بزرگان و نه لايق پادشاهان بود ، از آن جهت آن مشت بر سينهء تو زدم . ملك نصر بن عدل گفت تو از آن منى كه پدرت به من داده . ملك نصر بن عدل گفت چون تو از آن منى بهر طريقى كه پيش تو آيم ، خود دانم . گلبوى گفت مردان دروغ نگويند . پدر مرا به تو كى داد ؟
يا بامانت به تو سپرد . مردان امانت چنين نگه دارند كه تو نگه داشتى ؟
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 97
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٩٧