و دم موشى « 1 » است ، كه بتازى ذنب الفار خوانند « 2 » . - كه از زيادت نقصان گيرد « 3 » يا از نقصان بزيادت آيد اندر « 4 » نبضهاء بسيار ، يا اندر يكى نبض .
و جوالدوزى [ است ] - كه بتازى مسلّى « 5 » خوانند ، و از نقصان بزيادت آيد بتدريج آنگاه از زيادت بنقصان « 6 » شود .
و دو زخمى است « 7 » - كه بتازى ذو القرعتين گويند « 8 » - كه هنوز حركت پيشين تمام شده نبود « 9 » - كه دويّم اندر رسد .
و « 10 » اندر ميان افتاده « 11 » ، - كه بتازى : الواقع فى الوسط ( ذو الفتره « 12 » )
هامش
( 1 ) - دم پوش - آ ، - دوّم موشى - د .
( 2 ) - گويند - ب - ج .
( 3 ) - گيرد از - ج .
( 4 ) - بنقصان الخ - د ، - نقصان گردد و باز از نقصان زيادت آيد اندر - آ .
( 5 ) - بكسر ميم و فتح سين مهمله و كسر لام مشدّده و ياء نسبت ( خلاصة الحكمة چاپ بمبئى 1261 فصل 5 - باب 1 ركن 4 ) .
( 6 ) - گويند آن بود كه از نقصان بزيادت آيد بتدريج و آنگه - الخ - ب ، - خوانند آن بود الخ مانند « ب » - ج ، - خوانند و از نقصان آيد بزيادت آنگاه از زيادت نه نقصان - آ .
( 7 ) - بى : است - آ .
( 8 ) - خوانند - ب - ج .
( 9 ) - پيشينش الخ - ب ، پيشتر تمام نشده باشد - آ .
( 10 ) - و اما - د .
( 11 ) - اوفتاده - آ .
( 12 ) - ظ . « و ذو الفتره » . در ذخيرهء خوارزمشاهى كتاب 2 گفتار 3 باب 7 گويد :
يازدهم ( از اقسام نبض ) نبض متخلخل است ، و اين دو گونه باشد :
يكى آنكه آنجا كه حركت گوش دارند سكونى افتد ، و اين نشان سقوط قوّت باشد و آن را ذو الفتره گويند .
دوّم - آنجا كه سكون گوش دارند حركتى افتد ، و اين نشان باز آمدن قوّت باشد ،