معنى يا طبيعت و فطرت است ؛ و معلوم است كه انكار يك جزء از مركَّب به معنى نفى و انكار خود مركَّب است . پس آن كس كه منكر جنبهء جسمى انسان شود و مصالح و نيازمنديهاى آن را ناديده بگيرد و مهمل بگذارد ، منكر ذات انسان شده و او را فرو گذاشته است ؛ به همين گونه هر كس كه منكر جنبهء روحى و معنوى او شود نيز انسان را انكار كرده و او را مهمل گذاشته است . پس بر مبناى اين واقعيّت ، آن مكتبهاى اقتصادى كه جانب معنوى انسان را انكار مىكنند ، و به خيال خود مىخواهند در زندگى مادّى و جسمانى به يارى آدمى بشتابند - بر فرض راستگو بودن در اين ادّعا و عمل كردن بر طبق آن - منكر ذات انسان گشتهاند و آن را نفى كردهاند ، و همهء اسباب قوام معنوى و نيازمنديهاى برخاسته از ژرفاى ذات و خميرهء فطرت و اصل جوهر او را منكر شدهاند ؛ پس اين مكتبها غناى اصلى انسان را تأمين نمىكنند ، بلكه او را از اين بابت فقير مىگردانند . و چنين انكارى اقتصاد را به پرتگاه بسيار ژرف مادّيگرى مىكشاند ، و از ارزشهاى اخلاقى و آرمانهاى انسانى - كه روشنىبخش زندگى درخشان و فروغ فروزان حيات انسان است - دور مىسازد . و اقتصاد جدا مانده از ارزشها و آرمانها شايستهء انسان نيست ، به همان گونه كه ارزشها و آرمانهاى جدا مانده از اقتصاد نمىتواند براى انسان قوام و براى اجتماع موجوديّتى شايان فراهم آورد .
( 2 ) - از جداييهاى مهمّى كه ميان مكتب اقتصادى اسلام و دو مكتب ديگر مشاهده مىكنيم ، يكى آن است كه مال در مكتب اقتصادى اسلام در مدار طبيعى خود گردش مىكند ، كه سبب دوام يافتن زندگى فرد و بقاى اجتماع است ، در صورتى كه در دو مكتب ديگر چنين نيست ، چون مال در نظام سرمايه دارى به حدى و اندازه اى محدود نمىشود ، در نتيجه ، در نزد گروهى كوچك كه در بهره كشى و مصرف آزادى عمل دارند انباشته مىشود ، و با رشدى سرطانى به افزوده شدن خود ادامه مىدهد ، و از حد قوامى و حياتى خود بيرون مىرود ، و بدين گونه ، جامعه به دو قسمت غير متجانس از لحاظ كمّى و كيفى تقسيم مىگردد : يكى بخشهايى فراوان از مردم كه در منجلاب تنگدستى و فقر فرو مىافتند ، و
الحياة ( فارسي ) — صفحة 253
مساهمون: محمد رضا حكيمي
ص٢٥٣