سلطهء سياسى و تحميل آن بر مردم است . نيز روشن است كه زندگى اشرافى ، اگر پشتوانه اى نداشته باشد ، به نابودى تهديد خواهد شد . از اين رو - در جامعه هاى سرمايه دارى - قدرت واقعى يا به دست خود شادخواران و اشراف است يا به دست دستپروردگان و جيره خواران ايشان .
و از اينجاست كه - در طول تاريخ - مىنگريم كه گروههاى شادخوار و اشراف ، يا هم در ظاهر و هم در باطن ، مالك و زمامدار همه چيز در اجتماع بودهاند ، يا در باطن ، از راه نفوذيابى ، بويژه در شغلها و پستهاى كليدى اقتصادى و تقنينى .
و چون اهداف انقلابهاى برخاستهء از فهم توده هاى مردم ، سپس ، به دست مصلحان و انديشمندان و نويسندگان آزاده و فهميدگان ، هر چه بيشتر تشريح مىشود و مشكل مىآفريند ، از اين رو سرمايه داران و شادخواران و اشراف و هواداران آنان ، به اين كارها دست مىيازند « 1 » :
يك - در برابر نهضتهاى آزاديبخش و انقلابهاى دگرگونساز به سختى مىايستند .
دو - خواستاران آزادى و عدالت را سركوب مىكنند .
سه - با نيروهاى گروههاى محروم و مستضعف ، از راه افزودن بر تسلَّط اقتصادى خويش و اخلال كردن در نظام اقتصادى جامعه ، به بدترين وجه درگير مىشوند .
چهار - در برابر بيدارگران حقگو ايستادگى مىكنند ، و در صورت لزوم ، خون پيروان فضيلت و عدل را مىريزند .
پنج - آگاهان پاكدامن را ، براى آنكه از چشم توده هاى مردم بيفتند ، به گونه هاى مختلف متّهم مىسازند ، تا فرصت ويران كردن پايگاههاى اشرافيّت و كامورى از دست ايشان خارج شود ؛ و انديشمندان مصلح و افكار روشن و بيداركنندهء ايشان را تحقير مىكنند ، و ايشان را گاه به
هامش
« 1 » توجّه شود كه اين سخنان و تحليلها ، مربوط به جامعه هاى سرمايه دارى است ، كه از نظر تكميل بحثهاى كتاب « الحياة » به ذكر آنها پرداختهايم ؛ و بيشتر ، از مضامين آيات و احاديثى كه در بارهء تحليل تاريخ و زندگى متكاثران و مترفان و مسرفان رسيده است ، استفاده كردهايم ؛ و اين همه ، جامعيّت اسلام را به خوبى نشان مىدهد .