بخواهيم كه مردم آباديى را هلاك كنيم ، متنعّمان و شادخواران آنجا را ( به طاعت ) فرمان مىدهيم ، پس از آنكه نافرمانى و فسق كردند ، وعدهء عذاب در حق آنان تحقّق پيدا مىكند ، پس آن آبادى ( و مردمانش ) را به سختى در هم مىكوبيم ، » .
بنا بر اين ، چون نظام مالى و اقتصادى به دست كسانى باشد كه پول و مال را هدف مىشمارند ، و براى آزاد بودن هر چه بيشتر در بهره كشى از ديگران و از مال تلاش مىكنند ، و فزونخواهى و زراندوزى و انحصارطلبى را براى خود جايز مىشمارند ، اين چگونگى - بطبع - معنويّات اجتماع و روحيهء ملَّت را به پرتگاههاى سقوط و تلاشى نزديك مىكند ، و توده ها را به مغاك پوچى و انحطاط در مىافكند ، و در درون مردم خصلتهاى پديد مىآورد كه چيزى جز سقوط و پستى پذيرى به دنبال ندارد ، و سبب پرورش يافتن صفاتى غير انسانى در طبايع مردم مىشود كه آنان را به نابودى مىكشاند ، چنان كه امام علىّ بن ابى طالب « ع » مىفرمايد : « و إياك أن توجف بك مطايا الطَّمع ، فتوردك مناهل الهلكة « 1 » از آن بترس كه مركوب آز و طمع تو را بردارد و به آبشخورهاى هلاكت در آورد » . امام على « ع » در سخن خود ، طمع و حرص را - كه صفاتى نفسانيند - عاملى براى هلاك و نابودى به شمار آورده است . از اينجا معلوم مىشود كه معنويّات و مادّيّات ، در فرد و اجتماع ، از لحاظ زندگى و تأثير در يك ديگر ، از هم منفك نيستند ، و چون امور مادّى فاسد شود امور معنوى نيز فاسد خواهد شد ، و بالعكس . و دو جزئى بودن اجتماع و مركَّب بودن آن از مادّه و معنى ، حقيقتى مسلَّم است كه در صميم واقعيّت آدمى و جوهر زندگى بشرى آشكار است . و اجتماع چيزى جز تجمّعى از افراد ، در يك محيط ، براى دست يافتن به مصالح مشترك نيست ( و افراد همه داراى دو جهتند : مادّى و معنوى ، پس جامعه نيز چنين است ) .
پس از اين مقدمهء مختصر مىگوييم : گردش مال در دست مردم ، اگر به صورتى مغشوش و منحرف باشد ، سبب نابودى اجتماع و تباهى ظاهرى ( اقتصادى ، معاملاتى و معيشتى ) و باطنى ( اخلاقى ، دينى و
هامش
« 1 » « نهج البلاغه » / 929 ؛ « عبده » 3 / 57 .