اصل مطلب از مبسوط است ، مرحوم شيخ در مبسوط مىفرمايد : « فالمرجع فى ذلك الى العرف ، فما كان فى العرف رضعة فهو رضعة و ما ليس فى العرف برضعة فليس برضعة لانّ ما حدّ له فى الشرع و لا فى اللغة ، يرجع فيه الى العرف كالنقل و التفرق و النقد . غير انّ اصحابنا خاصةً قدروا الرضع بما يروى الصبى منه و يمسك منه « 1 »
در كشف اللثام مىگويد « 2 » : شيخ رحمه الله در مبسوط نظريه نمىدهد و دو قول نقل مىكند ولى در خلاف مىگويد سير شدن معيار است مىگوييم مرحوم شيخ در مبسوط در چند سطر بعد مىفرمايد : « فعلى ما قدّمناه من ان المعتبر ان يروى » كه بيانگر آن است كه ايشان مختارشان همان قول اصحاب است ، پس چرا در ابتدا بدان گونه تعبير نموده بود ؟ يك احتمال آن است كه هر دو را ايشان قبول نموده باشد بدين صورت كه شيخ قول اصحاب را تفسير نظر عرف تلقى كرده و آن را پذيرفته است ولى يك احتمال ديگر هم هست كه با توجه به اينكه متن مبسوط تقريباً از كتب عامه است و لذا مىبينيم در جاهاى مختلف ايشان ابتدا يك قولى را بيان مىكنند ولى بعداً فتواى تناقض با آن مىدهد . « 3 » اينجا هم منشأش همين باشد كه قول اول ( رجوع به عرف ) نظريه عامه است ( از آنجا كه آنها در رواياتشان دليلى بر تعيين معيار در رضعه نداشتهاند ، رجوع به عرف نمودهاند ) ولى نظريه دوم ( سير شدن طفل ) نظريه خاصه و خود شيخ رحمه الله باشد كه از ادله و رواياتشان استفاده نموده باشند « 4 » .
هامش
( 1 ) - مبسوط ، ج 5 ، ص 294
( 2 ) - كشف اللثام ، ج 7 ، ص 138 ، قال فيه : و القولان مذكوران فى المبسوط و نسب الثانى الى اصحابنا و فى الخلاف قطع به و نسب الاول الى الشافعى
( 3 ) - آنچه كه فعلًا در كتب فقهى متداول است اين است كه اگر نظريهء يك فقيه بر خلاف مشهور بود پس از اينكه قول مشهور را با قيد « على المشهور » ذكر نمود مختار خود را بيان مىكند ولى در ميان قدما روش خاصى متداول بوده گاهى نظر مشهور را بدون قيد « على المشهور » ذكر مىنمودهاند كه ظاهر آن موافقت با مختار خود مؤلف بود ولى پس از بيان نظريهء خود معلوم مىنموده كه مختار او همان نظر دوم كه مخالف نظر مشهور و متداول است مىباشد و اين روش در شرايع و سرائر و مبسوط و ديگر كتب قدما بسيار به چشم مىخورد و نبايد آن را از تناقض گويى مؤلف شمرد .
( 4 ) - از آنجا كه عامه مىگفتهاند ما تفريعات زيادى داريم ، مرحوم شيخ مىخواستهاند بگويد خاصه هم تفريعات زيادى دارند ولى ما از كتاب بو سنت اخذ مىكنيم و نيازى به قياس و . . . نداريم .