زوجه فرد معينى بوده و با يكديگر متطابق است و دو جهتى كه براى آنها اهميت دارد ( دختر بزرگ بودن و اعلم بودن ) نيز در او جمع است . « 1 »
پس قابل نكاح با همان دخترى را كه موجب نكاح او را انشاء كرده بود ، پذيرفته است ، بنابراين چنين عقدى صحيح است ، و وجهى براى بطلان آن نيست . خواه مسبوق به معاهدهء قبلى باشد يا خير .
مثل اين كه در باب بيع يكى بگويد من انگور مىفروشم و ديگرى مىگويد : من عنب مىخرم و طرفين توجّه ندارند كه انگور و عنب يك چيز است لكن چون مقصود هر دو نفر با يكديگر تطابق دارد اركان عقد بيع محقق شده و معامله صحيح است . مانند داستان انگور و عنب و اوزوم و اسرافيل كه در مثنوى آمده است .
فرض سوم : ولى زوجه مىگويد « زوجتك فاطمة » و منظورش تزويج يكى از دخترهايش هست معيناً ، زوج مىگويد « قبلت النكاح لام كلثوم » واو نيز نكاح با همان دختر را قصد مىكند لكن خيال مىكند كه پدر دختر فرد ديگرى از دخترهايش را قصد كرده است « 2 » ولى در واقع فاطمه همان ام كلثوم است و موجب و قابل نكاح يك دختر را انشاء كردهاند . در اين صورت نيز عقد صحيح است چون مقصود واقعى متعاقدين معين بوده و با يكديگر تطابق هم دارد و در مقام انشاء نيز عقد همان شخص را انشاء كردهاند هر چند معاهدهء قبلى وجود نداشته باشد .
هامش
( 1 ) ( توضيح بيشتر ) البته روشن است صحّت عقد در اين مثال مخصوص صورتى است كه انشاء ولى زوجه مقيّد به اين نباشد كه دختر بزرگش ، اعلم دخترها نباشد و الّا اگر خيال مىكرده اين دختر اعلم دخترها نيست و با توجه به اين امر ازدواج « دختر بزرگش را كه اعلم دخترها نيست » انشاء كرده است چنانچه بعداً معلوم شود دختر بزرگش اعلم دخترها بوده ايجاب ولى زوجه بىمورد است و همچنين اگر زوج خيال مىكرده كه اين دخترى كه مىخواهد با او ازدواج كند علاوه اعلم بودن ، دختر بزرگ اين مرد هم نيست ( مثلًا در صورتى كه سنّ دختر بزرگ بيشتر از اين شوهر است و با او متناسب نيست ) و لذا به نحو مقيّد انشاء كرده است كه من ازدواج با « اعلم دخترها كه دختر بزرگ هم نيست » را قبول مىكنم ، در اين صورت نيز اگر اعلم دخترها همان دختر بزرگ باشد قبول زوج موضوع ندارد .
( 2 ) و در واقع نكاح با ام كلثوم را مىپذيرد به اين اميد كه بعداً ولى زوجه موافقت كرده ايجاب اين نكاح را بخواند .