و اعلم انّ الإبداع و المشيّة و الارادة معناها واحد و أسماؤها ثلثة و كان أوّل إبداعه و مشيّته و ارادته الحروف الّتى جعلها اصلا لكلّ شىء و دليلا على كلّ مدرك و فاصلا لكلّ مشكل و بتلك الحروف تعرف كلّ شىء من اسم حقّ و باطل أو فاعل أو مفعول أو معنى أو غير معنى و عليها اجتمعت الامور كلّها و لم يجعل للحروف فى إبداعه لها معنى غير أنفسها يتناهى و لا وجود لها لانّها مبدعة بالإبداع و النور فى هذا الموضع أوّل فعل اللّه عزّ و جلّ الذى هو نور السّموات و الأرض « 1 » ؛
يعنى بدانكه به تحقيق كه معناى ابداع و مشيت و اراده ، يك چيز است و الفاظ آن سه است و اول ابداع و مشيت و ارادت خدا حروفى چند است ، آنچنان حروفى كه گردانيده است خدا او را ، اصل هرچيزى و دليل بر هر مدرك كرده شده و واضحكنندهء هر مشكلى و به اين حروف شناخته مىشود هرچيزى ، خواه حق و خواه باطل ، فاعل باشد يا مفعول ، معنى باشد يا غير معنى . و بر اين حروف مجتمع ساخته است تمام امور را و نگردانيده است از براى اين حروف در وقت ابداع فرمودن ، او را جزوى و معنايى و مادهاى غير از خود آن حروف ؛ به جهت آنكه آن حروف خلق شده است به طريق ابداع و معنى ابداع ، بودن و گردانيدن چيزى است بىاول و بىماده . بعد فرمودند كه نور در اين موضع ، اول كار و صنع خداوند عزّ و جلّ است ، آنچنان نورى كه او ، نور آسمانها و زمينها است .
و مخفى نماناد كه در حديث اول كه فرمودند كه اول مخلوق ، اسمى است كه به حروف درنيامده است ، مقصود آن است كه از لفظ اسم ، كلمهء مركبهء از حروف تهجى مراد نيست ، بلكه مراد جوهر و عين شخص است و هريك از اعيان و اشخاص مخلوقات را اسمى از اسماء اللّه گويند و عقل ، اسم اعظم او است . و در حديث دويم كه فرمودند كه اولين ابداع خداوند ، حروف است و اسم او را حروف گذاردند ؛ به جهت آن است كه در جبلت عقل ، حروف تهجى در ضمن « الف » مرتب ساخته شده است ، بعد از آن در عالم روح ، « آ » ، « ب » شده است و در عالم نفس ، « آ » ، « ب » ، « ج » شده است و در عالم افلاك ، تمام بيست و نه حروف شده است كه ذوات و جواهر آنها ، ملكههاى
هامش
( 1 ) . عيون أخبار الرضا ، ج 1 ، ص 173 ، ح 50 .