بدنها ، معلق و مشغول است به عالم بالا ، و اين طايفه خلفاى خداوندند در زمين او ، و خوانندهء مردمانند به سوى دين او . بعد اظهار شوق ملاقات ايشان نمودند و دو مرتبه آه كشيدند و دست خود را از دست كميل جدا فرمودند و فرمودند : برو اگر مىخواهى .
رسيد جوهر نطقش كنون به حد كمال * ولى چه سود كه انصاف نيست ياران را
* * *
حقهء لعل تو از جوهر جان ساختهاند * كه در آن جان همهء چيز نهان ساختهاند
تحفه : [ 8 ] ، [ تمايزات طرق حكمت ، موعظه و مجادله ]
بايد دانسته شود كه چنانچه هريك از اين سه طريق علم و معرفت ، كه حكمت و موعظه و مجادله است ، او را آلتى خاصه و موضع دركى مىباشد و به آلت طريقهء مجادله ، نمىتوان كه درك به طريق موعظه را نمود و به آلت طريقهء موعظه ، نمىتوان كه درك به طريقهء حكمت را نمود ، همچنين با صاحب مرتبهء مجادله نمىتوان و نشايد كه به طريق موعظه سخن گفت و با صاحب مرتبهء موعظه ، نشايد كه به طريق حكمت سخن گفت ، بلكه هركس را به مناسبت مقام و مرتبهاش ، بايد با او سخن گفت ، و اين سرّ اين حديث است كه « لا تعطوا الحكمة لغير أهلها فتظلموها و لا تمنعوها عن أهلها فتظلموهم » « 1 » ؛ يعنى عطا مكنيد و اتيان منماييد به طريقهء حكمت با غير اهل آن ، كه اگر چنين كنيد ، پس ظلم به حكمت كردهايد يا آنكه حكمت را به ظلمت انداختهايد و منع مكنيد حكمت را از اهل آن ، كه اگر چنين كنيد ظلم به ايشان كردهايد .
و ايضا سرّ اين حديث است كه « من لم يكن له واعظ من قلبه لم يتّعظ بموعظة غيره » « 2 » ؛ يعنى كسى كه نمىباشد از براى او قوهء موعظهكننده از جانب دل او ، پس متّعظ نمىشود به موعظه غير از او . و سرّ اين حديث مشهور است كه « كلّموا النّاس على قدر عقولهم » « 3 » ؛ يعنى تكلم بكنيد با مردمان به قدر و اندازهء عقلشان . و سرّ اين حديث است
هامش
( 1 ) . بحار الأنوار ، ج 74 ، ص 179 ، ح 14 .
( 2 ) . أمالي الصدوق ، ص 358 ، ح 2 و بحار الأنوار ، ج 71 ، ص 187 ، ح 8 .
( 3 ) . المحجة البيضاء ، ج 1 ، ص 122 و مشارق الأنوار ، ص 17 .