ما يَشاؤُنَ عِنْدَ رَبِّهِمْ ذلِكَ هُوَ الْفَضْلُ الْكَبِيرُ
* ذلِكَ الَّذِي يُبَشِّرُ اللَّهُ عِبادَهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ
« 1 » يعنى آن اشخاصى كه ايمان آوردند و عمل صالحات نمودند به سبب رسيدن ايشان به درجهء حكمت و مرتبهء كمال انسانى در روضها و باغهاى بهشتها مىباشند و از براى ايشان مهيّاست آنچه را كه مىخواهند در نزد پروردگار ايشان و وصول به اين مرتبه همان بخصوصه ، فضل بزرگى است و بس و اعتنا به فضايل ديگر كه مادون آن است ، نمىباشد و همين مرتبه است كه بشارت داده است خداوند به بندگان خاص خود را به آنچنان بندگانى كه ايمان آوردند و عمل صالح نمودهاند و احتمال مىرود كه مراد از حكمت در حديث مزبور قوّهء اوليّه و ثانيه هردو باشد و مراد از خطوه ترقّى نمودن صاحب حكمت باشد به درجات و مراتب نوع انسانى . و اللّه و صاحب الحديث اعلم به .
و بدان ايضا كه ثمرهء قوّهء اوليّه ، تحصيل نمودن عقايد و معارف حقّه است و نفس الامريّه است و ثمرهء قوّهء ثانويّه ، اكتساب نمودن خيرات و اجتناب نمودن از شرور واقعيه است و از آنجائى كه كمال اوّليه به ثانيه است ، لهذا بعضى از حكماء گفتهاند كه عارف به منافع و مضار اشيا را عالم گويند و اجتنابكننده از مضار و مفاسد را حكيم گويند و از اينجاست ايضا كه در احاديث غالبا تفسير تقوى را به اجتناب نمودن از معاصى نمودهاند و بدان ايضا كه قوّهء اوليّه كه يك نام آن حكمت علميّه است به اعتبار معلومات و متعلّقات آن اوّلا منقسم بر دو قسم مىباشد : قسم اول آن است كه معلومات آن عقايد قلبيّه است و تعلّق به عمل و به جوارح ندارد بلكه محض علم و فهم و عقيده و معرفت است و تعلّق به قلب و عقايد دارد و قسم دويم آن است كه معلومات آن اعمال جوارحيّه است كه تعلق به عمل و جوارح دارد و اول را حكمت نظريّه و علميّه و ثانى را حكمت عمليّه ايضا گويند .
اما قسم اول ، پس منقسم به سه قسم مىشود ، يكى علم به آنچه مفارق مادّه است در وجود و تعلّق هردو ، يكى ديگر علم به آنچه مفارق مادّه است در تعقّل نه در وجود و يكى ديگر علم به آنچه ملابس ماده است در وجود و تعقّل . هردو قسم اول
هامش
( 1 ) . شورى : 22 و 23 .