آيهء
لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ
« 1 » كه معنى آن است كه نيست اكراهى در دين ؛ به جهت آنكه ظاهر شده است طريقهء رشد و صواب از طريقهء گمراهى و ضلال در مىآيد و مرتبهء او بلندترين مراتب نوع انسانى مىگردد و مالك خير بسيار مىشود ؛ چنانكه خداوند اخبار از حالت و غايت او نموده و فرموده است كه
وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً وَ ما يَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبابِ
« 2 » يعنى و هركس داده و عطا كرده بشود به او حكمت ، پس به تحقيق كه داده شده است به او خير بسيارى و لكن احدى متذكّر و متفطّن به اين معنى نمىگردد مگر اشخاصى كه صاحب لب و مغز عقل باشند .
و چونكه اينها را دانستى ، پس بدانكه قوهء اوليّه را از جهت آنكه از شعاع عقل است و از جانب عقل امر و حاكم در شهر بند بدن ايشان است آن را قوهء عاقله گويند و از جهت قدرت داشتن نفس به واسطهء او بر تحصيل نمودن مجهولات نظريّه ، آن را عقل نظرى گويند و از جهت اطّلاع يافتن بر حقايق و بواطن امور ، آن را حكمت علميه گويند و از جهت قدرت داشتن بر تميز دادن ما بين جميل و قبيح و حق و باطل ، آن را قوّهء تميزيّه گويند و از جهت قدرت داشتن بر امر نمودن قوّهء فاعله او را و تصرّف نمودن در امور به حسب مصالح و منافع ، آن را قوّهء تدبيريّه گويند و قوّهء ثانيه را از جهت داعى بودن بر اعمال و افعال ، آن را قوّهء فاعله و عقل عملى و حكمت عمليّه نامند . خلاصه اين دو قوّه را به اسامى ديگر ايضا ناميدهاند كه ذكر بعضى از آنها قبل از اين نموده شد و از آن جمله در حديث سابق كه مأخذ جداول مسطورهء سابقه و ما در صدد بيان آن هستيم قوّهء اوليّه را به اسم حكمت و ثانيه را به اسم خطوه ناميدند ؛ چونكه معنى خطوه ، گام برداشتن و عبور كردن است و شخص عالم در عمل خود از روى علم عبور نموده است و از علم گامبردار بهسمت عمل شده است و در احاديث ديگر تعبير از هردو به الفاظ ديگر ايضا شده است و غالبا در آيات و اخبار ، تعبير از اول به ايمان و از ثانى به عمل صالح و از تابعيّت و لازميّت ثانى مر اول ، به اخلاص شده است چنانكه فرموده است كه
الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فِي رَوْضاتِ الْجَنَّاتِ لَهُمْ
هامش
( 1 ) . بقره : 256 .
( 2 ) . همان ، 269 .