موت الاحمر » « 1 » است ايضا آن است و بخصوص منصوص است .
و اما فقر و احتياج آن به سوى خداوند و آنچه مرتبط به آن است از قبيل قدر كفايت كه اطاعت و پرستش خداوند بدون آن نمىشود و معين بر پرستش اوست و مانع نيست ، پس چونكه فهميده است كه خداوند باقى و ابدى است و زوال و فنا ندارد و در همهجا و در جميع حالات با اين كس است و همچنين آنچه مرتبط به آن است به حكم تابعيّت ايضا باقى است و در معرض فنا و به لباس غرور و فريب نمىباشد و حقيقت دارد ، پس خواستن نفس از آنها را و ميل و حاجت داشتن به سوى آنها عين غناى اوست ايضا ؛ چونكه مربوط و متعلّق به چيزى است كه فقدان و زوال از براى آن نيست و فقرى كه در حديث « الفقر فخرى و به افتخر » « 2 » رسيده است ، اشاره به اين قسم از فقر است و از اينجاست كه با خدا و به ياد خدا بودن ، مستلزم آرام نفس و اطمينان قلب است و با غير او و به ياد او بودن ، مستلزم اضطراب نفوس و تزلزل قلوب است و تمام بلاها و دردهاى ابناء دنيا و اهل دنيا و جميع دواها و شفاهاى ابناء آخرت و اهل اللّه از اينجاست ؛ چنانكه فرموده است كه
الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ
« 3 » ، يعنى آنچنان اشخاصى كه ايمان آوردند و آرام و اطمينان گرفته است دلهاى ايشان به ياد خداوند ، آگاه باشيد و بدانيد كه به سبب ذكر كردن و به ياد بودن بندگان مر خداوند و مرتبط بودن ايشان به آنچه مربوط به خداوند است آرام مىگيرد و اطمينان بههم مىرساند دلها ، نه غير آن بلكه به ياد افتادن مر غير آن ، مضطرب مىسازد دلها را
دلآرامى كه دارى دل در آن بند * دگر چشم از همه عالم فرو بند
پس معلوم شد كه آنكه عالم و از اهل بصيرت است هميشه غنى و بىنياز است هرچند كه در ظاهر فقير و بىچيز باشد بلكه همان غناء و بىنياز بودن اوست كه او را بىچيز گردانيده است و موجب اعراض نمودن او از چيزها شده است و اما آنكه
هامش
( 1 ) . بحار الأنوار ، ج 69 ، ص 5 ، ح 3 و اصول كافي ، ج 2 ، ص 266 .
( 2 ) . بحار الأنوار ، ج 69 ، ص 30 و 32 و 55 .
( 3 ) . رعد : 28 .