بالكلّيه فانى و زايل شدن ، همين را غايت و مقصود از خلق فرمودن خداوند موجودات و خلايق را قرار دادن و ديگر غايتى و مقصودى نداشتن ، مستلزم عجز خداوند و صدور فعل عبث و بىحكمتى و بىعدالتى آن مىباشد و مىگردد ؛ چونكه راحت و كمال و عزّت و بقا را زياده بر اينكه در اين دار مىبيند از براى آنها تجويز مىكند و ممكن مىداند . پس با وجود جواز و امكان راحت و عزّت و كمال و بقائى كه ما فوق اين عالم باشد قدرت و مقصود به آن تعلّق نگرفته باشد و به پستتر و بدتر از آن منحصر شده باشد يقينا كه يا از عجز است و يا از عبث و بىعدالتى و يا از جهل و بىحكمتى خداوند ، تعالى اللّه عن ذلك علوّا كبيرا ، پس قول اول را احسن مىداند و تابع مىشود .
و مثلا يكى مىگويد كه بعد از رسيدن و عود نمودن خلايق به دار معاد و كمال يافتن آنها ، ديگر زوال از براى آنها نمىباشد و باقى به بقاء ابدى مىباشند و ديگرى مىگويد كه زوال از براى آنها مىباشد و هميشه باقى نيستند . پس مستمع صاحب بصيرت مىفهمد كه اگر فانى و زايل بشود و ديگر هرگز خلق كرده نشوند ، هرآينه مستلزم عجز خداوند است ؛ چونكه باقى بودن ايشان به بقاء ابدى را جايز و ممكن مىداند و عدم تعلّق قدرت به ممكنات ، موجب عجز است و اگر فانى بشوند و دو مرتبه عود به مثل اين دار كه دار دنياست ، بنمايند هرآينه مستلزم عبث است و اگر فانى بشوند و بعد عود به دارى بنمايند كه ما فوق دار بقا و خلود هميشگى است ، هرآينه مستلزم امر محالى است ؛ چونكه دارى و كمالى بالاتر از دار بقا و كمال خلود كه معنى ابديّت و سرمديّت است تعقّل نمىتوان نمود ، پس مىفهمد كه قول اول ، احسن است و او را عقيدهء خود مىنمايد و تابع آن مىشود و همچنين بر اين قياس جميع چيزها و اختلافهائى را كه مىشنود به بصيرت نافذهء خود ترجيح يكى از آنها را مىدهد و او يقين مىداند و از حضيض حيرت و تبعيّت غير ، نجات مىيابد و گذر مىكند و پاى به ذروهء علم و معرفت و قرار مستقليّت كه معنى قدرت عقلانيّه است مىگذارد و بالا مىرود بلى ،
پاى بر چرخ نهد هركه ز سر مىگذرد * رشته چون بىگره افتد ز گهر مىگذرد
و مخفى نماناد كه حالتى را كه در آيهء مذكوره از براى اهل بشارت ذكر نمودند و