استغنا به خودى خود ندارند و در همهء امور محتاج او و بندهء او مىباشند و مىفهمد كه ديگر رابطه و واسطه بدون جوهرى كه او را عقل ناميدند ؛ نمىباشد و مىفهمد ايضا كه در هر عصرى جميع افراد بندگان آن عصر استعداد و قابليت مر تمام ارتباطات عقل كه مرتبط به تمام امور ايشان باشد ، ندارند ؛ به جهت اختلاف استعدادات و تفاوت مراتب و درجات آنها به دليل وجدان حسّى و عقلى ، پس مىفهمد كه در هر عصرى از اعصار يك فردى از افراد بندگان بايد باشد كه استعداد و قابليت از براى تمام ارتباطات عقل كه به تمام امور بندگان آن عصر است ، داشته باشد و اين فرد و اين شخص را رسول آن عصر گويند اگر واسطهء رسانيدن فيوضات و ارتباطات بوده است ، و امام آن عصر گويند اگر بعد از رسول واسطهء حفظ نمودن آن فيوضات و آن ارتباطات شده است . پس مىفهمد كه قول اول احسن است و او را تابع مىگردد و چونكه به جهت مذكوره ايضا مىفهمد كه رسولان و امامان عصرها همگى مستعد به يك استعداد نيستند ، پس مىفهمد كه ارتباطات عقل بالنسبه به تمام امور بندگان جميعا من البداية الى النهايه به محض وجود ايشان به عمل نمىآيد مگر اينكه يك فردى و يك شخصى از ايشان بوده باشد كه استعداد آن ، محيط و شامل جميع استعدادات ايشان باشد و به اين سبب محل تمام ارتباطات عقل كه بالنّسبه به تمام بندگان جميع اعصار و كافّهء خلق مىباشند ، بشود و بعد از آن همين فرد و همين شخص مرتبط به كافّهء بندگان باشد به وسايط و روابط افراد و رسل ديگر ايضا ، پس آن رئيس كلّ است و باقى در تحت اويند و مىفهمد كه چنين شخصى البتّه در عالم جبروت ، نفس عقل و عين آن جوهرى است كه رابطه و واسطه در ما بين خداوند و بندگان بوده است به تمام رابطها و مىفهمد كه اين رئيس و اين شخص به اعتبار روحيّت و معنويّت ، بايد كه مقدم بر كلّ باشد و به اعتبار جسديّت و ظاهريّت و زمانيّت ، بايد كه مؤخّر از كلّ باشد ، پس مىفهمد كه آن اول المرسلين و خاتم المرسلين است و در عصر خودش لا محاله رسول بر كافّهء خلق مىباشد .
فاتح باب رسالت خاتم دور رسل * آنكه فتح و ختم شد او را مسلّم اين بود
و امّا باقى ديگر از رسل ، پس واسطه و رابطهء اويند بالنّسبه به قوم خود و هريك در