نيست ؛ نباشد ، هرآينه هيچچيز موجود نباشد و حال آنكه موجودات بسيار هستند و مىبينيم . پس مىفهمد كه خداوند موجود است و وجود آن واجب است و مىفهمد اينكه ، اين قول احسن قولين است و آن را اعتقاد مىكند و تابع مىشود .
و مثلا يكى مىگويد كه الحال كه لازم شد كه خداوند باشد همين موجودات را كه مىبينم يا بعضى از آنها خداست و ديگرى مىگويد كه ماوراء اينهاست خداوند و به اينها شبيه نيست و چيزى است نه مثل چيزها ، پس مستمع به واسطهء نور مذكور ايضا مىفهمد كه قول احسن قول دويّم است ؛ به دليل آنكه مىفهمد و مىبيند اين موجوداتى كه ديده و فهميده مىشود مجموع ، حادث و ناقص و محتاج و در تحت امر و حكم غير خود ، ذليل و مغلوب و مقهور مىباشند و مىفهمد كه اين حالات با واجب الوجود بودن و مستغنى و بىنياز بودن از غير و كامل بودن در جميع كمالات به ذات و به نفس خود منافات دارد ، پس قول دويّم را احسن مىبيند و عقيدهء خود مىنمايد و تابع آن مىگردد .
و مثلا يكى مىگويد كه خداوند واحد است و شريك ندارد و ديگرى مىگويد كه هردو است و هردو در الهيّت شريك مىباشند . پس مستمع هوشدار مىفهمد كه از براى هردو شريكى قدر مشترك مىبايد و الّا شريك بودن معنى ندارد و قدر مشترك سيّمى است با آنها و ايضا ما بين هردو از آن سه قدر مشترك مىبايد ، پس پنج و شش مىشود و همچنين تا به حدّ بىحدّى و نهايت بىنهايتى و ايضا مىفهمد كه از براى هر دوئى ، حد امتياز يافتن از يكديگر مىبايد ايضا و بر قياس كلام در حدّ مشترك منجر به بىحدّى و بىنهايتى مىگردد و حال آنكه بالبديهة و بالتّسليم باطل است ، پس مىفهمد كه قول اول احسن است و او را تابع مىشود .
و مثلا يكى مىگويد كه خداوند عادل است و در كردار و گفتار آن قباحت و آنچه موجب عتاب و شناعت است ، نمىباشد و ديگرى مىگويد كه عادل نيست و جايز است كه گفتار و كردار او مشتمل بر امر قبيحى باشد . پس مستمعى كه صاحب نور علم است مىفهمد كه كردن يا گفتن امر قبيح ناشى نمىشود مگر از جهل يا از احتياج يا از اكراه و اضطرار و بدون جهل و حاجت و اكراه وقوع و صدور قبيح را محال و ممتنع
تحفة الملوك ( فارسى ) — صفحة 469
مساهمون: جعفر بن أبى إسحاق دارابى كشفى
ص٤٦٩