مبعد اوست از نور و جنّت و رحمت خدا و دليل و قايد اوست به سوى نار جهنّم .
نعوذ باللّه من الشّيطان الرّجيم .
ساقيا سايهء ابر است و بهار و لب جوى * من نگويم چه كن ار اهل دلى خود تو بگوى
سفله طبع است جهان بر كرمش تكيه مكن * اين جهان ديده ثبات قدم از سفله مجوى
دو نصيحت كنمت بشنو و صد گنج ببر * از در گنج در آى و به ره عيب مپوى
گوش بگشاى كه بلبل به فغان مىگويد * خواجه تقصير مفرما گل توفيق ببوى
روى جانان طلبى آينه را قابل ساز * ورنه بوى گل و نسرين ندمد ز آهن و روى
پيشتر زان كه شوى خاك در ميكدهها * يك دو روزى به سر اندر ره ميخانه بپوى « 1 »
تحفه : [ 13 ] ، [ ادنى و اقل درجات علم ]
بدانكه اقل سهمى از سهام نور علم و ادنى درجه و مرتبه از درجات و مراتب آن ، كه اسم علم بر آن لايق و شايسته باشد و موجب سعادت و كمال و سبب اغتنا نمودن به آن و به شأن صاحب آن در دنيا و در عقبى بشود و آن را در رشتهء عقل و دانش منظوم و صاحب آن را در زمرهء علما و عقلا و اولو الالباب و اهل بينش ، محسوب دارند ؛ آن قدرى است كه آنكه صاحب آن است به واسطهء حصول و وجود آن حقّ و باطل عالم معقولات و مغيبات را از يكديگر تميز دهد و جدا نمايد و حسن و قبح آنها را بشناسد و به سبب ثبات و رسوخ آن ايضا به مقتضاى آن عمل نمايد و در ادراك نمودن آنها ، جاهل و متحيّر يا تابع و مقلّد مر غير نباشد ، مگر غيرى كه حقيقت و احسنيّت او را ايضا به نور علم و بصيرت فهميده و دانسته باشد ، نه آنكه به تقليد و تابعيت محضه ايضا باشد .
و بعد از اين قدر و اين مرتبه ، ديگر هركس كه عقل و علم آن بيشتر است درجه و مرتبهء او در دنيا و آخرت رفيعتر است ؛ چنانكه مضمون فقرات حديث طويلى است كه مكالمهء امام موسى عليه السّلام با هشام فرمودند كه اى هشام ! به درستى كه خداوند نفرستاده است رسولان خود را به سوى بندگان خود مگر از جهت اينكه بندگان ، صاحب عقل
هامش
( 1 ) . ديوان حافظ ، ص 500 .