او را دو جزء تمام داد . بعد از آن به همين منوال قسمت كرد تا آنكه رسيد به ارفع مرتبه از ايشان كه چهل و نه جزء همگى را به آن داد ، پس كسى كه گردانيده نشده است در آن مگر يك عشر جزئى نمىتواند كه مثل صاحب دو عشر جزء باشد و صاحب دو عشر نمىتواند كه مثل صاحب سه عشر باشد و همچنين صاحب يك جزء تمام نمىتواند كه مثل صاحب دو جزء تمام باشد و اگر مىدانستند مردمان كه خداوند خلق فرموده است اين خلق را بر اين نهج ، هرآينه ملامت نمىنمود احدى ، احدى را .
و مخفى نماناد كه مراد از اين جعل و اين قسمت ، جعل و قسمت طبيعى و فطرى است . پس مىبايد كه هركس در هرقدر از علم كه به حسب طبيعت و فطرت دارد آن را سرمايهء خود سازد و تكسّب و تصنّع در آن نمايد و او را درجه به درجه و مرتبه به مرتبه به حدى كه اندازهء اكتساب و صناعت او مىباشد برساند ؛ چنانكه قبل از اين ذكر شد و در حديث ديگرى كه از اين باب است ايضا اشاره به اين مضمون شده است و آن اين است كه فرمودند به عبد العزيز قراطيسى كه « يا عبد العزيز الإيمان عشر درجات بمنزلة سلّم يصعد منه مرقاة بعد مرقاة فلا يقولنّ صاحب الاثنين لصاحب الواحد لست على شى حتّى تنتهى الى العاشرة فلا تسقط من هو دونك فيسقطك من هو فوقك و اذا رايت من هو اسفل منك بدرجة فارفعه اليك برفق و لا تحملنّ عليه ما لا يطيق فتكسّره و من كسر مؤمنا فعليه جبره » « 1 » يعنى اى عبد العزيز ! بدانكه ايمان ده درجه است و به منزلهء نردبانى است كه بالا رفته مىشود از آن پله بعد از پله ، پس نبايد كه بگويد صاحب دو درجه از ايمان مر صاحب يك درجه را كه تو چيزى نيستى ، تا آنكه برسى به ده درجه از آن و نظر حقارت منما اى عبد العزيز به كسى كه او پستتر از تو است و الا نظر حقارت مىنمايد به تو كسى كه او بالاتر از تو است و هرگاه كه ببينى كسى را كه پايينتر از تو است به يك درجه ، پس بلند نما او را به سوى خودت بهطور رفق و به طريق مدارات و نرمى و بار منما بر او آنچه را كه طاقت آن ندارد و الا مىشكنى او را و هركس كه بشكند مؤمنى را ، پس بر آن است جبيره و اصلاح نمودن را .
هامش
( 1 ) . بحار الأنوار ، ج 66 ، ص 166 ، ح 4 و اصول كافي ، ج 2 ، ص 44 و 45 .