و مزاح كردن در آن نبود هرآينه ديگر نقصى در آن نمىبود و سلمان فارسى به سبب مزاحى كه آن جناب با او نموده بود گفت به آن جناب كه اين است كه تو را در مرتبهء چهارم انداخته است و سبب و سرّ بودن اين خصلت در آن جناب بيشتر از ساير خلق آن چيزى است كه اهل معرفت و ارباب بصيرت به آن متفطّن شدهاند از آن جمله اشارات شيخ ابو على است به اين معنى در كتاب اشارت خود كه گفته است : « العارف هشّ بشّ بسّام و كيف لا يهشّ و هو فرحان بالحقّ و بكل شئ فانّه يرى فيه الحّق كيف لا يستوى و الجميع عنده سواسية » « 1 » يعنى شخص عارف ، چرب و نرم و خندان است و چگونه چنين نباشد و حال آنكه فرحناك و خوشحال است به حقّ و به هرچيزى ؛ به جهت آنكه مىبيند در هرچيز حقّ را و چگونه مساوى نباشد همه چيزها در اين معنى در نزد او و حال آنكه همگى انمداد بر نزد او شبيه بههم مىباشند و به اين معنى ايضا اشاره نموده است و سفته است آنكه گفته است :
روز اول كه به استاد سپردند مرا * ديگران را خرد آموخت مرا مجنون كرد
و خلاصه ، معالجه و ازاله نمودن قسم باطل و ناحقّ از مزاح به تأمل نمودن در رذيله و باطل بودن اوست و در آنكه اگر مزاح با من دون خود بنمايد ، هرآينه موجب رفع هيبت و آبرو و وقار و مروّت او مىشود و اگر با من فوق بنمايد ، هرآينه مورث عداوت و رنجش او مىگردد و در هردو صورت موجب رفع الفت و زوال محبّت است كه عمده قوام عالم و اساس نظام سلسلهء بنى آدم است و بايد دانسته شود كه از آن جا كه اغلب نفوس مردمان آن قدر معرفت و كمال ندارند كه مواقع و حدّ و اندازه قسم حقّ و ممدوح او را بدانند و او را از قسم باطل و مذموم آن امتياز بدهند و به اين سبب غالب آن است كه در قسم باطل و مذموم آن مىافتند و خوض مىنمايند ، پس انسب بالنّسبه به حال اغلب مردمان ، ترك نمودن اوست و اين سرّ و سبب اختلاف يافتن احاديث است در اين باب با وجود كثرت آنها از طرفين .
و اما استهزاء ، پس عبارت است از مسخرگى كردن و ريشخند نمودن و غير را خوار و ذليل و در غايت حقارت پنداشتن و علاج و ازاله نمودن آن به تأمّل در رذالت و
هامش
( 1 ) . همان ، ج 33 ، ص 222 .