كه آنچه را كه اوّلا فرض نموده شده است ماهيّت و امكان آن بوده است ، ماهيت و امكان آن نبوده است بلكه آنچه ثانيا فرض شده است ماهيت و امكان آن بوده است و خلاف مفروض لازم مىآيد و ايضا لازم مىآيد كه يكى از اين دو ماهيّت و دو امكان ، ماهيت امكانيّه آن نبوده است و نباشد ؛ چونكه مفروض ماهيّت بسيطه است و انعدام احدهما ايضا شرط وجود ديگرى نبوده است ؛ چونكه مفروض ، ماهيّت مطلقه است . پس هركدام كه فرض بشود كه ماهيّت نبوده است و امكان نداشته است چگونه منقلب به امكان شده است و هركدام كه فرض بشود كه ماهيت بوده است و امكان داشته است چگونه منقلب به امتناع شده است و حال آنكه انقلاب هيچيك از امكان و امتناع در وقتى كه مطلق باشند به ديگرى جايز نيست و بنابراين تحقيق ، پس آنچه ديده مىشود از تغيّرات و پنداشته مىشود كه قلب ماهيّات است آن قلب حالات و اختلاف صور ماهيّات است كه عند التّحقيق ، ماهيّات مشروطهء غير مطلقه عبارت از همان صور و حالات است نه اينكه قلب خود آن ماهيّات مطلقه باشد و قلب ماهيّت مشروطه كه جايز و واقع است به سبب آن است كه ماهيّت بودن آن چونكه مشروط است به شرطى ، پس در وقت انعدام آن شرط ، آن ماهيّت منعدم مىگردد و ماهيّت مشروطهء ديگرى كه شرط آن متحقق شده است بهجاى آن موجود مىشود و اين در حقيقت نه معنى قلب ماهيّت است بلكه معنى عدم ماهيّت است به سبب عدم شرط آن مثلا ماهيّت سكنجبين مركب از دو ماهيّت و مشروط است به وجود التيام دو جزء آن ، پس هر وقت كه التيام دو جزء كه شرط آن است مفقود گردد آن ماهيت بر طرف مىشود و ماهيّت ديگرى مىآيد كه شرط آن محقق شده باشد . خلاصه از آنجائى كه سابقا محقق شد كه طينت قالب حضرات و طبيعت و مزاج ايشان از عالم عقل و علّيّين محض است و هيچگونه شائبه از جهل و سجّين ندارد ، پس اگر فرضا نااعتدالى در طبيعت و بىصفائى در مزاج ايشان به سبب عوارض عالم طبيعت بخواهد كه عارض بشود هرآينه اعتدال و صنعاى عقل كه از جهت تدبير ادراكى و ساير آثار عقلانيّه و كمالات نفسانيّه توجّه و اشراق و افاضه نموده است او را مانع مىشود و طبيعت و مزاج ايشان را به اعتدال
تحفة الملوك ( فارسى ) — صفحة 385
مساهمون: جعفر بن أبى إسحاق دارابى كشفى
ص٣٨٥